
شور و اشتیاق سفر کردن یک طرف و دردسرهای آن طرفی دیگر. مشکلات برای انجام هر کاری وجود دارد. سفر کردن مشکلات فراوانی دارد. هیچ چیز راحت صورت نمی پذیرد. سفر کردن خیلی سخت اتفاق می افتد. کشوری دیگر رفتن کاریست که خیلی ها انجام می دهند. این روزها مقصد سفر خیلی ها کشورهایی مثل: امارات – هلند – عراق – کره – کانادا و سوریه است. تورهای زیارتی داخل ایران می نویسند: تور سیاحتی و زیارتی سوریه اما این تور نه تنها سیاحتی نیست بلکه اصلا سوریه ای در کار نیست! فقط شهر دمشق و زیارت حضرت زینب و رقیه و سکینه و حجر بن عدی و هابیل و ... در شهر دمشق. خدا را شکر می کنم که به عالم و آدم دروغ می گویم. اما این بار دروغی در کار نیست. من سفر کردم. نه به دمشق؛ من به سوریه سفر کردم. کشوری با تاریخ دو هزار ساله. کشوری که روزگاری ایران بوده روزگاری مصر بوده روزگاری رم بود و سال ها در استعمار اسلام. ابنیه ی تاریخی سوریه _بیشتر از ایران نه_ زیاد هستند. هیچ سفر هفت روزه ای نبوده که همه را ببیند. اما من همانهایی را دیدم که باید می دیدم. همان کارهایی را کردم که باید می کردم. همان حرف هایی را زدم که باید می زدم.

برویم سوریه و حرم حضرت زینب را نبینیم؟!
روز اول سفر بود و ما هم خشک از سفر رسیدن. سوار اتوبوس شدیم تا به طرف حرم حضرت زینب حرکت کنیم. گویی دورتر از شهر دمشق بود. از همان دید بسته ی پنجره ی کنارم به خیابان و میدان و آدم ها نگاه می کردم. عکس های بشار السد در دیوارها خودنمایی می کرد. انگار زمان انتخابات هست و تبلیغات فراوان! در پیاده روی خیابان همه جور آدم دیده می شد. عربی که لباس عربی به تن دارد زنی که با تاپ و شلوارک راه می رود. دختری که حجاب کامل دارد. زنی ایرانی که چادر به سر دارد. جوانی که به دیوار تکیه داده و زجیر می چرخاند. همه در کنار هم و نه کسی به کسی کار داشت و نه کسی جرات می کرد کار داشته باشد. اتوبوس حرکت کرد. کاروان زیارتی و دردسرهایش... پنجاه صلواتی که ختم شد هیچ اگر قرار بود من طلبه باشم و طالب لباس روحانیت با جو حاکم بر این کاروان تا به حال حجت الاسلام شده بودم! شهر دمشق باید بزرگترین و تمیزترین شهر سوریه باشد. اما پیاده روهای خیابان کثیف و سیاه هستند. در هوا دود هست. ترافیک تهران اینجا هم هست و نامش می شود ترافیک دمشق. جاده ی منتهی به حرم زینب خیلی کثیف بود. در حالی که باید از تمیزترین جاده های سوریه باشد.یادآوری اتوبان تهران کرج بیداد می کند. اما آسفالت است که آسفالت می کند مارا! اتوبان های سوریه از لحاظ آسفالت هیچ ارتباطی به اتوبان های ما در ایران نداشتنند. آسفالت ها مرغوب و خوش تراش بود. بگذریم... فضای اتوبان کم روحانی بود که با رسیدن به کوچه ی اصلی جلوی حرم روحانی تر هم شد! دست فروش ها به فارسی فریاد می زدند. خیابان کثیف بود. مثل همیشه ایرانی ها خرید می کردند و تخفیف می گرفتند.
فضای روحانی خیابان جلوی حرم با ورود به صحن آن روحانی تر شد. دزدی بیداد می کرد. به چشم دزدها دیده می شدند که دزدی می کنند. بچه ها با حالت معنوی در گوشه ای فوتبال بازی می کنند. جوری دمپایی را شوت می کنند گویی می خواهند خود را از بند این عذاب الهی و وسوسه های شیطانی دور کنند. همه عکس یادگاری می گیرند. فقط عده ای در گوشه ای نشسته اند و دعا می کنند. نرم و آهسته دعا می خواند و همراهی می کنند. زیباست دیدن این منظره. چند نفر جلویی گریه می کنند و همه دست بر آسمان برده اند...

مقام صلاح الدین گنبد گلبهی
مثل دیگر جاها نبود. مقام صلاح الدین گنبدی داشت کوچک اما زیبا. رنگ گنبد گلهی بود. ایکاش که دلیل را می دانستم. هرچه در موزه و دیوار گشتم متن انگلیسی پیدا نکردم که دلیلی باشد بر این رنگ گنبد. زیبایی گنبد یک طرف. محوطه و مجسمه ی وسط آن یک طرف. مجسمه ای در میان محوطه بود که به وسیله ی چهار مجسمه احاطه شده بود. مجسمه گویی مجسمه ی صلاح الدین بوده که بر حمله ی خشمگین ابر و باران حالا تنها یک تنه ی نامشخص باقی مانده بود. اما جالب بود. به مجسمه ی نیم تنه که نگاه می کردم حالتی عجیسب داشت. این احساسیت که من در مقابل اکثر مجسمه های خراب و قدیمی دارم. احساس می کنم که با من حرف
می زنند. ایستاده بودم و عکس می گرفتم که پشت سرم سربازی سبز شد که از من عکس می گرفت. دلیلش را نفهمیدم اما مشکوک بود. شاید مثل همیشه می خواهند یک سری تروریست را نشان بدهند!
همه در کنار هم...
آن هایی که می روند دمشق تنها جای فوق العاده زیبایی که می بینند مسجد امویست. عظمت زیبایی در مسجد نهفته است. به خاطر بلند بودن دیوارها و فضای آن می شود آن را از جاهای با عظمت مذهبی در دنیا نام برد. مسجد اموی حالا مسجد است. روزگاری آتشکده ی زرتشتی بوده. روزگاری کلیسای مسیحی بوده. با ورود اسلام به دمشق این مکان مسجد شده. حالا در گوشه ای از آن کلیسا بر پاست در گوشه ای از آن مسجد و همه در کنار هم... (آرزو بخون حالشو ببر! این احتمالا تنها جایی که می تونی به منظورت برسی. همه در کنار هم...) عکس های ابتدای متن هم در همین مکان است.

قلعه ی دمشق - صلاح الدین - زندان
قلعه ی دمشق نزدیک به مقام صلاح الدین و مسجد اموی بود. قلعه ی دمشق را نتوانستیم به داخل برویم. اما از بیرون مثل همیشه عظمت دلهره آوری داشت. در کوچه های پشت آن میله های زندان خود نمایی می کرد. دیوار قلعه مثل داستان ها بود. برای اطلاعات که یاد بماند بگویم که صلاح الدین محافظ شهر دمشق بوده. فرمانداری سپاه را در چند دوره به عهده داشته. تندیس او هم نزدیک قلعه قرار داشت که در حال بازسازی بود و درون آن فقط کمی از میان لولا معلوم بود. چیزی که دیدم فهمیدم که مجسمه ای عظیم در حال بازسازیست. مجسمه ی محافظ شهر دمش "صلاح الدین" .
لاذقیه لاتاکیا فرقی نمی کند!
شهر لاذقیه کنار دریای مدیترانه واقع شده که آب و هوایش رویاییست. فاصله اش با دمشق در حدود چهارصد کیلومتر است. نفس کشیدن در این شهر کیف می دهد. دریا انقدر آبیست که گمان می رود در آب چند آسمان حل کرده اند و چند آسمان آبی زیبا و غلیظ تشکیل داده. مردم در این شهر حتی اندکی فارسی نمی دانند. اما بیشتر آن ها می توانند به راحتی به انگلیسی صحبت کنند این نعمتی بزرگ است برای من. در دمشق انگلیسی نبود. شاید این شهر از امن ترین شهرهای سوریه بود. آزادی کاملا در آن دیده می شد و فضایی زیبا داشت. به دیدار دوستی فرانسوی زبان رفتیم که در آن جا زندگی می کرد. شب خوشی را در لاتاکیا سپری کردیم. من و مادرم و دوست. البته این عکس ها را من نگرفتم.
تئاتر رومانی یا پله های بصری
بصری در فاصله صد و هشتاد کیلومتری دمشق واقع شده. مرز بین سوریه و اردن و تا حدودی اسرائیل است. برای رسیدن به بصری باید تا درعا می رفتیم و از آن جا به بصری. به بصری که رسیدیم. دست و پا شکسته به راننده فهماندیم که مارا در کجا پیاده کند. شهر تاریخی در پشت رومان تیاتر خراب شده بود جایی که دو هزار سال تاریخ دارد. سر ستون ها در این شهر تاریخی سالم مانده اند. هیچگونه مراقبتی از این جای تاریخی نمی شود و خراب شده. اما رومان تیاتر... به جرات بگویم که عظیم ترین جایی بود که در تمام عمرم دیده بودم. جایی که گلادیاتورها با هم نمی جنگیدند. اینجا جاییست که در آن توتر و اپرا برگزار می شده. تمام جاها آزاد بود و ما می توانستیم به همه چیز دست بزنیم و همه چیز را از نزدیک لمس کنیم. می توانم مثل قیصر بر راس آن بشینم و تماشا کنم و دستور بدهم. مثل یک بازیگر از درهای تاریک پشتی مشعل به دست وارد بشوم و می توانم مثل یک فرد عادی بیایم و در میان مردم بنشینم. جاییست که نزدیک به بیست هزار نفر را در خود جای می دهد. گاهی اوقات فکر می کنم که در وهله ای از زمان بشر پیشرفته تر از حال بوده. با دیدن بناهای تاریخی این احساس به همه دست می دهد. به هرحال زبان فکر و نوشتار و گفتار ناتوان است از بیان این همه زیبایی و عظمت.


