تبليغاتX
بی نام های نامدار - کابوس
سازمان یافته شدن یک سری نوشته ی بی انتها

ماه رمضان ماه ترسناکیست. ماه رمضان ماهیست که آدم های خیابان از همدیگر وحشت دارند. ماهیست که تلویزیون سریال های آبکی پخش می کند. سریال هایی که به شکلی سریالی (پشت هم) پخش می شوند. ما وقت گذرانی را دوست داریم.تفریح یعنی انجام دادن کاری که نیاز به هیچ تلاشی نداشته باشد. در طول یک صد شب ممکن است یک سریال نود شبی پخش شود. این سریال نود شبی شب ها پخش می شود و به هیچ جایی بر نمی خورد. یک کارمند خسته و کوفته از اداره به خانه باز میگردد و جلوی تلویزیون ولو می شود و سریال تماشا می کند. گاه می خندد و گاه نمی خندد. در تمام شبکه های خانوادگی خارجی ساعتی از برنامه ها به افراد خسته و از کار برگشته اختصاص داده می شود. اما سوال من این است: آیا دیدن سریال به صورت سریالی هیچ آسیبی به مغز نمی رساند؟ این قبول که ما ایرانی ها در مغزمان حفره زیاد داریم! اما می شود این حفره های خالی را با چیزهای خوبی پر کرد. می توان دراز کشید و فیلم تماشا کرد. دراز کشید و کتاب خواند. دراز کشید و موسیقی گوش داد. می توان دراز کشید و... . اما ساده ترین و کم هزینه ترین و احمقانه ترین راه می شود اینکه بنشینیم جلوی تلوزیون و حفره های مغزمان را با سریال های تلویزیون پر کنیم. کمی در صورت آن هایی که سریال می بینند دقت کنید. چیزی به غیر از تصاویر کج و کوله ی تلویزیون دیده نمی شود. ماتشان برده جلوی تلویزیون. به جایی بر نمی خورد که من بنشینم در اتاقم و ده ساعت مداوم گیم بازی کنم. ضربه ی نهایی به خود من می خورد. اما به خیلی جاها بر میخورد این محیط لوده ی خانه ها زمانی که سریال پخش می شود. در خانه ها نمی شود حال و احوال کرد وقتی که سریال پخش می شود. در خانه ها نمی شود به همدیگر نگاه کرد وقتی سریال پخش می شود. در خانه ها نمی شود حرف زد وقتی سریال پخش می شود. پدر از سر کار بر می گردد. به سرع کفش هایش را در می آورد. می دود و کنترل تلویزیون را بر می دارد. آن را روشن می کند. سریال به نیمه ی راه رسیده چنان بر پایش می کوبد و آه می کشد، گویی عزیزی را از دست داده! خوان رولفو در قالب یکی از شخصیت ها توی کتاب پدرو پارامو می نویسد: هر آهی که از دهان بر می آید؛ هفت سال از عمر می کاهد... حال تکلیف آن کارمندی که هیچگاه به موقع به سریال نمی رسد چیست؟ او تا پایان ماه رمضان می میرد. حساب کنید که در سی شب هر شب هفت سال. می شود به عبارتی دویست و ده سال! از موضوع خارج شدم. لباس هایش را با عجله می کند و جلوی تلویزیون می نشیند. به سریال زل می زند مادر هم به او می پیوندد. دو نفری به سریال زل می زنند. بعد از چندی از اتاق خارج شدم. مادر را نگاه کردم در چشم هایش دایره های رنگی بود که می چرخید. مداوم و بی پایان. پدر هم به همین شکل. ترسیده بودم. کنترل را برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم. پدر مثل یک ربات سرش را چرخاند و گردن من را گرفت و از جا بلندم کرد. مادر هم از پشت به من لگد می زد. کنترل را به اجبار رها کردم با صورت کبود بر زمین افتادم. پدرم و مادرم به موضع خودشان بازگشتند. پدر تلوزیون را روشن کرد و ادامه ی سریال. نفسم که بالا آمد بلند شدم و به اتاقم رفتم. چیزی که اتفاق افتاده بود را باور نمی کردم. ناگهان صدای خنده و بازی بچه ای از خانه ی کناری به گوشم رسید. مادرش سریال می دید. زیرا صدای سریال هم به گوش می رسید. مادر فریاد زد: ساکت وش دارم سریال می بینم. بچه ساکت نشد و به بازی کودکانه اش ادامه داد. کمی گذشت. صدای سریال قطع شد. تیتراژ پایانی بود. صدای شیون و گریه ی بچه همراه شد با تیتراژ سریال. بچه گریه می کرد و شیون می زد. دیگر هیچ چیز شنیده نمی شد. صدای جیغ و گریه ی معصومانه ی کودک. فردا از مدرسه که به خانه آمدم بچه ای را در پارکینگ خانه دیدم. چشم هایش گد بود و زیر یکی از آن ها کبود. به او نگاه کردم و لبخند زدم او هم متعحب به من نگاه می کرد. گویی عجیب بود که کسی زمان بازی کردنش به او لبخند بزند. دست کردم در جیبم و شوکولاتی در آوردم و به او دادم. خوشحال شد و خندید. از او چند سوال تکراری پرسیدم او هم جوابم را می داد.(از آن سوال هایی که همه از بچه ها می پرسند!) بچه حالا می خندید و خوشحال بود. دیگر گریه نمی کرد. غروب شد و سریال اول شروع شد. چشم های پدر و مادر... شیون بچه ی همسایه... و اینجا بود که من دریافتم که همه ی مردملذت احساسیشان از سریال خنده و گریه و جادو شدن نیست. برخی لذتشان تاثیر سریال است. سریال هایی که با موضوعات افتضاح جامعه را تهریک می کند و به هم می ریزاند. سریال ها مردم را جادو می کنند. سریال هایی یک جا می شود که قضیه در هد نرمال می ماند و بیننده فق میخکوب می شود تا حفره ها با تفاله چایی پر شود. یک جا هم هست که به خاطر سریال بچه شان را کتک می زنند. لذت می برند. یک جا هم هست که به جوان هایشان شک می کنند. یک جا هم هست که از وضع حاضرشان دفاع می کنند!

نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 22:12 | لینک  |