پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386
حاله ای از گرما می آمد و سعید فکر مادر بود پدر بود . طوفان به کسی امان نمی داد و سعید فکر برادر بود باران لحظه ای آرام نمی گرفت و سعید فکر رفتن بود . رفتن تا به جایی که او کسی را نشناسد او کسی را نشناسد وکسی اورا نشناسددر آنجا فکر باشد عقل باشد انسان باشد دغدغه ای نباشد تا کسی فکر کند و بگرید دشمنی نباشد تا به خاطر صلح جنگ باشد . غذایی نباشد تا مردم بیاشامند و بنوشند تا که حرف نباشد که برای گفتن داشته باشیم یا نداشته باشیم . مرگ باشد تا جان نباشد . قفس باشد و پرنده خوش از قفس . سنگ باشد تا سرمان به آن بخورد و راه راست را نرویم .صفر باشد تا همه آن را بگیرند باشم و نباشم که این چنین است و چقدر باشد و نباشد باشد . و سعید باشد ها را نباشد ببیند.
نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 0:17 | لینک
|
