تبليغاتX
بی نام های نامدار - ناظم آشغال ما
سازمان یافته شدن یک سری نوشته ی بی انتها

- بچه ها خسته نباشین مطالب روی تخته رو بنویسین و بیاین بیرون. (چند دقیقه گذشت)

- فرهاد پاشو بریم ... اوه اوه اوه یوسفی اومد شیلنگ بزنه! درریم!

در راهروی مدرسه می رفتیم که دل قافل ناگهان شلنگی بر کف دستم فرود آمد و یکی هم بر سر فرهاد. من از درد این شلاق و صدای آن از جا جست و زوزه ای کشیدم.

- تو کدوم طویله بزرگ شدی؟ این چه صدایی در میاری؟

- تو طویله ی مهرشهر!

دیگر ضربه را محکمتر از قبلی نثار جانمان کرد. به باسنمان زد و گفت: گمشو...

امروز برای اولی بار دو عدد شیلنگ مشتی نوش جان کردیم تا بفهمیم در طویله ای زندگی می کنیم که نامش ایران است. آقا من می خواهم به این دیوس ها فوحش بدهم و کمی خودم را خالی کنم. کثافت همان کسی به من شلاق زد که در خیابان مدرسه زیرچشمی به دختری نگاه می کرد و شهوت حیوانی در چشمهای کثیفش موج می زد. نظام آلوده و گه. همه می دانند که سامان یکبار بود که اینطور رد شد و رفت و هیچ چیز نگفت. دفعه ی بعدی اگر در کار باشد مطمئن باشید که نه تنها من هم فوحش میدهم بلکه مطمئن باشید که از طریق فیزیکی اقدام می کنم. مرتیکه ی آشغال. اگر معلمی رد شد و این راخواند رد نمی کند که من باید به این عوضی فوحش بدهم. خراب. از مرور این سناریو در فکرم لذت می برم:

به طرفم آمد ضربه ی شلاق بر بازوی من فرود آمد. من چیزی نگفتم و او گفت: تو کودوم باغ وحشی بزرگ شدی اینطوری من و نگاه میکنی؟

- تو همون باغ وحشی که خود خرابت بزرگ شدی.

چشم هایش گرد شد و نگاهی به من کرد گویا می خواست من را یکجا بخورد! شلگ را بالا برد... دستش در هوا چرخی زد... پایین آمد... لگد من به میان پایش فرود آمد و او هم از پدرش (نمی گویم مادرش!) یاد گرفته بود که زمانی که لگد به جای حساس می خورد زوزه بکشد. از درد بر روی زمین افتاد...

این یک داستان نیست. این یک حقیقت است که با قرار رفتن در یک شرایط خاص جامه ی عمل می پوشد. امیدوارم که فقط یکبار دیگر به من گیر بدهد. کمان که اگر به دوست من هم گیر بدهد چیزی د بدنش نمی گذارم. مرتیکه کثافت...

 

نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 21:13 | لینک  |