تبليغاتX
بی نام های نامدار
سازمان یافته شدن یک سری نوشته ی بی انتها

سلام العیلکم! بنده از مسافرت برگشتم. وقت نبود که بنشینم و سفرنامه بنویسم. اما نوشتم و متاسفانه عکس ها زیاد است و وقت کم. پس هر چند وقتی یکبار عکسی از این سفر میگذارم. با کمال خشنودی و سعادت امروز تولد من... به به که چه روز نورانی. زمانی که همه در عجب بودند که چه شده ساعت ۵ و ۱۰ دقیقه ی صبح روز بیست و هفتم آبان خورشید برخواست و با خودش خورشیدی جدید آورد! بله سعید تسبیحی سرورتان به دنیا آمد. این هم بنده و غیره به همراه سفرنامه.


شور و اشتیاق سفر کردن یک طرف و دردسرهای آن طرفی دیگر. مشکلات برای انجام هر کاری وجود دارد. سفر کردن مشکلات فراوانی دارد. هیچ چیز راحت صورت نمی پذیرد. سفر کردن خیلی سخت اتفاق می افتد. کشوری دیگر رفتن کاریست که خیلی ها انجام می دهند. این روزها مقصد سفر خیلی ها کشورهایی مثل: امارات – هلند – عراق – کره – کانادا  و سوریه است. تورهای زیارتی داخل ایران می نویسند: تور سیاحتی و زیارتی سوریه  اما این تور نه تنها سیاحتی نیست بلکه اصلا سوریه ای در کار نیست! فقط شهر دمشق و زیارت حضرت زینب و رقیه و سکینه و حجر بن عدی و هابیل و ... در شهر دمشق. خدا را شکر می کنم که به عالم و آدم دروغ می گویم. اما این بار دروغی در کار نیست. من سفر کردم. نه به دمشق؛ من به سوریه سفر کردم. کشوری با تاریخ دو هزار ساله. کشوری که روزگاری ایران بوده روزگاری مصر بوده روزگاری رم بود و سال ها در استعمار اسلام. ابنیه ی تاریخی سوریه _بیشتر از ایران نه_ زیاد هستند. هیچ سفر هفت روزه ای نبوده که همه را ببیند. اما من همانهایی را دیدم که باید می دیدم. همان کارهایی را کردم که باید می کردم. همان حرف هایی را زدم که باید می زدم.

برویم سوریه و حرم حضرت زینب را نبینیم؟!

روز اول سفر بود و ما هم خشک از سفر رسیدن. سوار اتوبوس شدیم تا به طرف حرم حضرت زینب حرکت کنیم. گویی دورتر از شهر دمشق بود. از همان دید بسته ی پنجره ی کنارم به خیابان و میدان و آدم ها نگاه می کردم. عکس های بشار السد در دیوارها خودنمایی می کرد. انگار زمان انتخابات هست و تبلیغات فراوان! در پیاده روی خیابان همه جور آدم دیده می شد. عربی که لباس عربی به تن دارد زنی که با تاپ و شلوارک راه می رود. دختری که حجاب کامل دارد. زنی ایرانی که چادر به سر دارد. جوانی که به دیوار تکیه داده و زجیر می چرخاند. همه در کنار هم و نه کسی به کسی کار داشت و نه کسی جرات می کرد کار داشته باشد. اتوبوس حرکت کرد. کاروان زیارتی و دردسرهایش... پنجاه صلواتی که ختم شد هیچ اگر قرار بود من طلبه باشم و طالب لباس روحانیت با جو حاکم بر این کاروان تا به حال حجت الاسلام شده بودم! شهر دمشق باید بزرگترین و تمیزترین شهر سوریه باشد. اما پیاده روهای خیابان کثیف و سیاه هستند. در هوا دود هست. ترافیک تهران اینجا هم هست و نامش می شود ترافیک دمشق. جاده ی منتهی به حرم زینب خیلی کثیف بود. در حالی که باید از تمیزترین جاده های سوریه باشد.یادآوری اتوبان تهران کرج بیداد می کند. اما آسفالت است که آسفالت می کند مارا! اتوبان های سوریه از لحاظ آسفالت هیچ ارتباطی به اتوبان های ما در ایران نداشتنند. آسفالت ها مرغوب و خوش تراش بود. بگذریم... فضای اتوبان کم روحانی بود که با رسیدن به کوچه ی اصلی جلوی حرم روحانی تر هم شد! دست فروش ها به فارسی فریاد می زدند. خیابان کثیف بود. مثل همیشه ایرانی ها خرید می کردند و تخفیف می گرفتند.

فضای روحانی خیابان جلوی حرم با ورود به صحن آن روحانی تر شد. دزدی بیداد می کرد. به چشم دزدها دیده می شدند که دزدی می کنند. بچه ها با حالت معنوی در گوشه ای فوتبال بازی می کنند. جوری دمپایی را شوت می کنند گویی می خواهند خود را از بند این عذاب الهی و وسوسه های شیطانی دور کنند. همه عکس یادگاری می گیرند. فقط عده ای در گوشه ای نشسته اند و دعا می کنند. نرم و آهسته دعا می خواند و همراهی می کنند. زیباست دیدن این منظره. چند نفر جلویی گریه می کنند و همه دست بر آسمان برده اند...

مقام صلاح الدین گنبد گلبهی

مثل دیگر جاها نبود. مقام صلاح الدین گنبدی داشت کوچک اما زیبا. رنگ گنبد گلهی بود. ایکاش که دلیل را می دانستم. هرچه در موزه و دیوار گشتم متن انگلیسی پیدا نکردم که دلیلی باشد بر این رنگ گنبد. زیبایی گنبد یک طرف. محوطه و مجسمه ی وسط آن یک طرف. مجسمه ای در میان محوطه بود که به وسیله ی چهار مجسمه احاطه شده بود. مجسمه گویی مجسمه ی صلاح الدین بوده که بر حمله ی خشمگین ابر و باران حالا تنها یک تنه ی نامشخص باقی مانده بود. اما جالب بود. به مجسمه ی نیم تنه که نگاه می کردم حالتی عجیسب داشت. این احساسیت که من در مقابل اکثر مجسمه های خراب و قدیمی دارم. احساس می کنم که با من حرف

می زنند. ایستاده بودم و عکس می گرفتم که پشت سرم سربازی سبز شد که از من عکس می گرفت. دلیلش را نفهمیدم اما مشکوک بود. شاید مثل همیشه می خواهند یک سری تروریست را نشان بدهند!

همه در کنار هم...

آن هایی که می روند دمشق تنها جای فوق العاده زیبایی که می بینند مسجد امویست. عظمت زیبایی در مسجد نهفته است. به خاطر بلند بودن دیوارها و فضای آن می شود آن را از جاهای با عظمت مذهبی در دنیا نام برد. مسجد اموی حالا مسجد است. روزگاری آتشکده ی زرتشتی بوده. روزگاری کلیسای مسیحی بوده. با ورود اسلام به دمشق این مکان مسجد شده. حالا در گوشه ای از آن کلیسا بر پاست در گوشه ای از آن مسجد و همه در کنار هم... (آرزو بخون حالشو ببر! این احتمالا تنها جایی که می تونی به منظورت برسی. همه در کنار هم...) عکس های ابتدای متن هم در همین مکان است.

قلعه ی دمشق - صلاح الدین - زندان

قلعه ی دمشق نزدیک به مقام صلاح الدین و مسجد اموی بود. قلعه ی دمشق را نتوانستیم به داخل برویم. اما از بیرون مثل همیشه عظمت دلهره آوری داشت. در کوچه های پشت آن میله های زندان خود نمایی می کرد. دیوار قلعه  مثل داستان ها بود. برای اطلاعات که یاد بماند بگویم که صلاح الدین محافظ شهر دمشق بوده. فرمانداری سپاه را در چند دوره به عهده داشته. تندیس او هم نزدیک قلعه قرار داشت که در حال بازسازی بود و درون آن فقط کمی از میان لولا معلوم بود. چیزی که دیدم فهمیدم که مجسمه ای عظیم در حال بازسازیست. مجسمه ی محافظ شهر دمش "صلاح الدین" .

لاذقیه لاتاکیا فرقی نمی کند!

 شهر لاذقیه کنار دریای مدیترانه واقع شده که آب و هوایش رویاییست. فاصله اش با دمشق در حدود چهارصد کیلومتر است. نفس کشیدن در این شهر کیف می دهد. دریا انقدر آبیست که گمان می رود در آب چند آسمان حل کرده اند و چند آسمان آبی زیبا و غلیظ تشکیل داده. مردم در این شهر حتی اندکی فارسی نمی دانند. اما بیشتر آن ها می توانند به راحتی به انگلیسی صحبت کنند این نعمتی بزرگ است برای من. در دمشق انگلیسی نبود. شاید این شهر از امن ترین شهرهای سوریه بود. آزادی کاملا در آن دیده می شد و فضایی زیبا داشت. به دیدار دوستی فرانسوی زبان رفتیم که در آن جا زندگی می کرد. شب خوشی را در لاتاکیا سپری کردیم. من و مادرم و دوست. البته این عکس ها را من نگرفتم. 

تئاتر رومانی یا پله های بصری

بصری در فاصله صد و هشتاد کیلومتری دمشق واقع شده. مرز بین سوریه و اردن و تا حدودی اسرائیل است. برای رسیدن به بصری باید تا درعا می رفتیم و از آن جا به بصری. به بصری که رسیدیم. دست و پا شکسته به راننده فهماندیم که مارا در کجا پیاده کند. شهر تاریخی در پشت رومان تیاتر خراب شده بود جایی که دو هزار سال تاریخ دارد. سر ستون ها در این شهر تاریخی سالم مانده اند. هیچگونه مراقبتی از این جای تاریخی نمی شود و خراب شده. اما رومان تیاتر... به جرات بگویم که عظیم ترین جایی بود که در تمام عمرم دیده بودم. جایی که گلادیاتورها با هم نمی جنگیدند. اینجا جاییست که در آن توتر و اپرا برگزار می شده. تمام جاها آزاد بود و ما می توانستیم به همه چیز دست بزنیم و همه چیز را از نزدیک لمس کنیم. می توانم مثل قیصر بر راس آن بشینم و تماشا کنم و دستور بدهم. مثل یک بازیگر از درهای تاریک پشتی مشعل به دست وارد بشوم و می توانم مثل یک فرد عادی بیایم و در میان مردم بنشینم. جاییست که نزدیک به بیست هزار نفر را در خود جای می دهد. گاهی اوقات فکر می کنم که در وهله ای از زمان بشر پیشرفته تر از حال بوده. با دیدن بناهای تاریخی این احساس به همه دست می دهد. به هرحال زبان فکر و نوشتار و گفتار ناتوان است از بیان این همه زیبایی و عظمت.

نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 12:45 | لینک  | 

از دیرباز تا به امروز مد شدن در مملکت ما مد بوده. مردم در ایران مد پسند هستند. چه زمانی سلوار دمپا گشاد و موزیک ابی و حرف های عاشقانه مد بود، چه حال که شلوار فاق تنگ و موزیک رپ و حرف های سیاسی مد است! مردم مد را می پسندند. مردم جوگیر می شوند. اینجاست که صبر می کنم. مردم جوگیر می شوند؟ مردم جوگیر نمی شوند. چیزهایی توسط مردمانی غریبه پیش می آید که مردم را جوگیر می کند. مد شدن بعضی چیزها الزامن در جایی اعلام نمی شود. در میان مردم می چرخد و مردم شروع می کنند به پخش کردن آن. مثل یک دستگاه ظبط و پخش.

مدها اصولا چند دسته هستند. ۱- مدهای فصلی . ۲- مدهای دائمی. ۳- مدهای گرون خرید به فصل بفروش! اول مدهای فصلی: مدهایی هستند که در یک فصل با توجه به شرایط جامعه مد می شوند. مثلا در زمستان به دلیل مصادف بود با روزهای عاشورا جوانی که تا دیروز در ماشین حسین تهی و رضا پیشرو گوش می کرده اند، حال عابد و زاهد می شوند و ذاکر و انصاریان گوش می کنند. همان کسی که تا دیروز تی شرت چسبان صورتی می پوشیده حالا با تغییر شرایط پیراهن سیاه می پوشد و عزاداری می کند که خدا را بنده نیست! دومین دسته مربوط می شود به مدهای دائمی. بر خلاف تصورات مدهای دائمی دائمی نیستند! این مدها در مقطعی از روزگار مد می شوند. مثلا با گذشت زمان خدا می داند که چه می شود. طی گذشت زمان از دهه ی ۵۰ تا حالا: در موسیقی که مثال خوبی برای این مطلب است، می توان به جیمی هندریکس و باب مارلی و سیگار اشاره کرد. موزیک های آرام و راک های زیبا و دلنشین و کمی تند شد و به سمت پینک فلوید و دورس و کویین و رولینگ استونس رفت. پس از گذشت این دوره معلوم نشد که چه شد! تغییر کرد و نیرونا به وجود آمد و متالیکا بعد از آن هم در سال های ۹۵ تا حالا رپ سر زبان ها بوده و مد شده. اما دسته ی آخر. دسته ی گرون خرید به فصل بفروش. دسته ای است که گرون خرید دارد و حالا وقتش نیست به فصل می فروشندشان. مثل تی شرت تنگ سفید را در فصل زمستان نمی فروشند. اگر هم بفروشند کسی نمی خرد. کسی که اهل فوتبال است و طرفدار استقلال در روز دربی نمی رود سینما فیلم "کلاهی برای باران" را ببیند! کسی که فیلم بین حرفه است پای فیلم "اینلند امپایر" خوابش نمی برد. کسی که با موتور هر روز می رود جلوی مدرسه روزی نمی شود که به جای این کار برود کتابخانه و کتاب مطالعه کند. پس...

 

نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 1:4 | لینک  | 

سینمای دیوید لینچ را دوست دارم. از آشفتگی آن خوشم می آمد. ولی بعد از دیدن "اینلند امپایر" اصلا خوشحال نشدم. فیلم فیلم خوبی بود. ساختار زیبایی داشت. خوشحال می شویم وقتی میبینیم که دیوید لینچ هنوز به سینمای خودش وفادار است. اما فکر می کنم که اندکی بیش از حد فیلم لینچی بود! نیازی به این همه آشفتگی نبود و می توانست راحت تر باشد. البته شاید تمام این نظرات نظری باشد که با فقط دو بار دیدن این فلم داده می شود. من "تواین پیکس" را بیش از ۷.۸ بار دیدم و در مورد آن مقاله نوشتم.

 فیلم مثل موسیقیست. بار اول شاید خیلی به مزاج خوش نیاید اما اندک اندک اگر خوب باشد به درون پوست و استخوانمان نفوذ می کند. سینمای مولف... امیدوارم تمام کسانی که فکر می کنند نمی توانند این فیلم را ببینند. این فیلم را ببینند. بخصوص که من در میان چند نامرد نشستم و فیلم را دیدم! نامردهایی که دقیقه ی ۱۷ خوابیدند تا من باز هم با رفیق شفیقم دیوید لینچ تنها بمانم و دست در دست فیلم ببینیم...

 

نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 14:37 | لینک  | 

ماه رمضان ماه ترسناکیست. ماه رمضان ماهیست که آدم های خیابان از همدیگر وحشت دارند. ماهیست که تلویزیون سریال های آبکی پخش می کند. سریال هایی که به شکلی سریالی (پشت هم) پخش می شوند. ما وقت گذرانی را دوست داریم.تفریح یعنی انجام دادن کاری که نیاز به هیچ تلاشی نداشته باشد. در طول یک صد شب ممکن است یک سریال نود شبی پخش شود. این سریال نود شبی شب ها پخش می شود و به هیچ جایی بر نمی خورد. یک کارمند خسته و کوفته از اداره به خانه باز میگردد و جلوی تلویزیون ولو می شود و سریال تماشا می کند. گاه می خندد و گاه نمی خندد. در تمام شبکه های خانوادگی خارجی ساعتی از برنامه ها به افراد خسته و از کار برگشته اختصاص داده می شود. اما سوال من این است: آیا دیدن سریال به صورت سریالی هیچ آسیبی به مغز نمی رساند؟ این قبول که ما ایرانی ها در مغزمان حفره زیاد داریم! اما می شود این حفره های خالی را با چیزهای خوبی پر کرد. می توان دراز کشید و فیلم تماشا کرد. دراز کشید و کتاب خواند. دراز کشید و موسیقی گوش داد. می توان دراز کشید و... . اما ساده ترین و کم هزینه ترین و احمقانه ترین راه می شود اینکه بنشینیم جلوی تلوزیون و حفره های مغزمان را با سریال های تلویزیون پر کنیم. کمی در صورت آن هایی که سریال می بینند دقت کنید. چیزی به غیر از تصاویر کج و کوله ی تلویزیون دیده نمی شود. ماتشان برده جلوی تلویزیون. به جایی بر نمی خورد که من بنشینم در اتاقم و ده ساعت مداوم گیم بازی کنم. ضربه ی نهایی به خود من می خورد. اما به خیلی جاها بر میخورد این محیط لوده ی خانه ها زمانی که سریال پخش می شود. در خانه ها نمی شود حال و احوال کرد وقتی که سریال پخش می شود. در خانه ها نمی شود به همدیگر نگاه کرد وقتی سریال پخش می شود. در خانه ها نمی شود حرف زد وقتی سریال پخش می شود. پدر از سر کار بر می گردد. به سرع کفش هایش را در می آورد. می دود و کنترل تلویزیون را بر می دارد. آن را روشن می کند. سریال به نیمه ی راه رسیده چنان بر پایش می کوبد و آه می کشد، گویی عزیزی را از دست داده! خوان رولفو در قالب یکی از شخصیت ها توی کتاب پدرو پارامو می نویسد: هر آهی که از دهان بر می آید؛ هفت سال از عمر می کاهد... حال تکلیف آن کارمندی که هیچگاه به موقع به سریال نمی رسد چیست؟ او تا پایان ماه رمضان می میرد. حساب کنید که در سی شب هر شب هفت سال. می شود به عبارتی دویست و ده سال! از موضوع خارج شدم. لباس هایش را با عجله می کند و جلوی تلویزیون می نشیند. به سریال زل می زند مادر هم به او می پیوندد. دو نفری به سریال زل می زنند. بعد از چندی از اتاق خارج شدم. مادر را نگاه کردم در چشم هایش دایره های رنگی بود که می چرخید. مداوم و بی پایان. پدر هم به همین شکل. ترسیده بودم. کنترل را برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم. پدر مثل یک ربات سرش را چرخاند و گردن من را گرفت و از جا بلندم کرد. مادر هم از پشت به من لگد می زد. کنترل را به اجبار رها کردم با صورت کبود بر زمین افتادم. پدرم و مادرم به موضع خودشان بازگشتند. پدر تلوزیون را روشن کرد و ادامه ی سریال. نفسم که بالا آمد بلند شدم و به اتاقم رفتم. چیزی که اتفاق افتاده بود را باور نمی کردم. ناگهان صدای خنده و بازی بچه ای از خانه ی کناری به گوشم رسید. مادرش سریال می دید. زیرا صدای سریال هم به گوش می رسید. مادر فریاد زد: ساکت وش دارم سریال می بینم. بچه ساکت نشد و به بازی کودکانه اش ادامه داد. کمی گذشت. صدای سریال قطع شد. تیتراژ پایانی بود. صدای شیون و گریه ی بچه همراه شد با تیتراژ سریال. بچه گریه می کرد و شیون می زد. دیگر هیچ چیز شنیده نمی شد. صدای جیغ و گریه ی معصومانه ی کودک. فردا از مدرسه که به خانه آمدم بچه ای را در پارکینگ خانه دیدم. چشم هایش گد بود و زیر یکی از آن ها کبود. به او نگاه کردم و لبخند زدم او هم متعحب به من نگاه می کرد. گویی عجیب بود که کسی زمان بازی کردنش به او لبخند بزند. دست کردم در جیبم و شوکولاتی در آوردم و به او دادم. خوشحال شد و خندید. از او چند سوال تکراری پرسیدم او هم جوابم را می داد.(از آن سوال هایی که همه از بچه ها می پرسند!) بچه حالا می خندید و خوشحال بود. دیگر گریه نمی کرد. غروب شد و سریال اول شروع شد. چشم های پدر و مادر... شیون بچه ی همسایه... و اینجا بود که من دریافتم که همه ی مردملذت احساسیشان از سریال خنده و گریه و جادو شدن نیست. برخی لذتشان تاثیر سریال است. سریال هایی که با موضوعات افتضاح جامعه را تهریک می کند و به هم می ریزاند. سریال ها مردم را جادو می کنند. سریال هایی یک جا می شود که قضیه در هد نرمال می ماند و بیننده فق میخکوب می شود تا حفره ها با تفاله چایی پر شود. یک جا هم هست که به خاطر سریال بچه شان را کتک می زنند. لذت می برند. یک جا هم هست که به جوان هایشان شک می کنند. یک جا هم هست که از وضع حاضرشان دفاع می کنند!

نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 22:12 | لینک  |