
معروفیت همه چیز به کنار. دیدن بازی منچستر و چلسی به کنار حرف های تند مربیان فوتبال به کنار. خسته نباشید و هوا گرم شده ی راننده تاکسی ها به کنار. شندر غاز حقوقی که همه می گیرند به کنار. زیر خط فقر هستیم ... همه و همه به کنار. می ماند یک چیز. آن هم نسل من و رویاهای نسل من. نسلی که سر به هوا دارد و پا در زمین. اما در نگاه اولمان به موهای برق گرفته ی این نسل، به چشم های بهت زده از دود این سنل، به عاشق پیشه شدن هر روزه ی این نسل، به حرف های بیهوده ی این نسل؛ چه چیزی را در می یابیم. آیا آمادگی داریم. آیا انقدر می دانیم و شنیده ایم که نگوییم: آمریکا اگر حمله کند. خیلی خوب است... آمریکا اگر حمله کند جنگ نمی شود... آمریکا اگر حمله کند روزگار بر وقف مرادمان می شود... آمریکااگر حمله کند خوشبخت می شویم... چند روزی به اخبار عراق گوش بدهیم. اگر نگویم هفته ای بیش از هزار نفر در این کشور می میرند گناه کرده ام. و این کشوریست که جنگ دارد. کشوریست که زمانی سر در میان سرها داشته. کشوریست که صدام سر بر در آن داشت و همه ی کشورهای دوست و دشمن خوش از این سر. مرگ می ماند اگر جنگ بشود در این کشور. جماعت بسیجی مملکتمان بیش از آمار جوانان زیر بیست و پنج سال است. مادر بزرگ من که بیش از هفتاد سال سن دارد، حالا که حالاست کارت عضیت فعال بسیج دارد! و این بدین معناست که اگر جنگ بشود کشور ما جماعتی ملیونی دارد که لب مرز می نشینند و چایی می خورند و سبزی پاک می کنند و حرافی می کنند. نباید مثل حیوان برخورد کنیم که با تکان دادن بدن همه چیز را از خود دور می کند و آن چیزی را که می خواد نگاه می دارد. باید تکانی به خودمان بدهیم و به یادمان باشد که از جنگ متنفریم. اگر جنگ بشود دیگر شمایی که شب ها می روی لبه ی پنجره ی خانه می ایستی و خانه ی همسایه را نگاه می کنی زنده نخواهی ماند که بخواهی عور بشوی و نگاه کنی. جنگ اگر بشود شما که می نشینید و حرف از دوستان مخالف جنس خود می زنید زنده نخواهید ماند تا جنستان فروش برود. فکر می کنم که باید کمتر حرف بزنیم بیشتر فکر کنیم که اگر جنگ بشود چه چیزها که نمی شود...
چو کاری بی فضول من بر آید مرا در وی سخن گفتن نشاید
وگر بینم که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینم گناه است
سعدی

فیلم "همه چیز درباره ی ایو" را دیدم. فوق العاده بود. روابت داستان در این فیلم به شکل باور نکردنی خوب است. معرفی شخصیت ها در ابتدای فیلم و در سکانس نخستین صورت می گیرد. به آرامی و به شکل کاملا ساده ای راوی شخصیت ها را بر روی نوار معرفی می کند. جالب است که فیلم ها به مرور زمان و آرام آرام از کلاسیک هایی به مدرن هایی مثل زودیاک رسیده اند. که شخصیت ها باید یا ناقص معرفی شوند یا به سختی و پیچیده. کلاسیک ساختن در سینمای امروز غیر ممکن است! شخصیت با سکانس ها متفاوت معرفی می شود که گاهی انقدر پیچیده می شود که دست کارگردان در فیلمنامه می ماند و کاری نمی تواند بکند. و دیگر چیز جالب توجه شخصیت "مارگو چنینگ" در نقش بت است. کاملا کلاسیک از رابطه ی خوب شوهرش با "آنا بکستر" در نقش ایو رنج می کشد و ناراحت می شود. و از طرفی ما به شکل کاملا کلاسیکی نمی توانیم از بابت اتفاقات رخ داده برای هرکدام ناراحت بشویم! به طور مثال زمانی که بت در مهمانی به ایو در مهمانی پرخاش میکند من ناراحت نشدم. و زمانی که سرایدر بت از ایو شکایت می کند یا بد گویی او را می کند از کار سرایدار زیاد خشمگین نشدم.
در کل فکر میکنم "All About Eve" فیلمی کلاسیک بود که نشان داد می توان به راحتی و با دیالوگ شخصیت ها را معرفی کرد. و این برجسته ترین ویژگی بود که من به فکرم رسید.
داشت مي نوشت، مي نوشت از خردن مي نوشت از نوشتن مي نوشت. نوشتنش مثل خردنش مثل ماهي بود كه از دل مرواريد ي خبر است. كسي چه مي داند مرواريد چه مي داند. دلخواهش سرماي مرواريد سرمادار گرم بود. گرمايش مثل دل پرنده اي بود كه فضاي خالي حجم سينماي پرواز را نمي دانست. ندانست از شب به خيرها، ندانست از صبح به خيرها، نداشت از مردم ندانست از وقت به خير. به خير گذراند وقتش را كه اينجاست و آنجاست و اين جا نيست.
درياي پرستوي گرما دلي داشت كه سبزه ي عيدش مثل رنگ خودكاري بود كه حال دارم با آن مي نويسم. با هر كسي، كسر مي كنم از نوشتن داستانش كه هيچوقت كامل نشد درباره ي سبز خودكاري نويسي بود كه سبزي خودكارش مثل رنگ خودكاري بود كه با آن مي نوشت. قهوه اش بود مثل تنگ ماهي اش مثل دهان درخت پير سرماخرده اي كه نقطه روي پينه دوزش مثل تنگ ماهي تنگ بود. فضاي دل ماهي فضاي دل تنگ، تنگ و فضاي دل آسمان آسمان او مثل خودكاري كه با آن مي نوشت رنگش سبز بود سبزي كه با آن حالا دارم مي نويسم. نبايد بايد باشد چرا كه بايدها از نبايدها مي آيد. چون اگر نبايد نباشد آنوقت نمي تواند نبايد باشد. اگر باشد نباشد پس نباشد بايد باشد.
گنج خانه اش مثل ديوار كتابخانه اش بود كه مثل دل ماهي تنگ بود جاي براي كتاب ها كم بود. مثل تنگ، تنگ بود مثل دل آن پرنده ، مثل دهان ماهي تنگ بود؛ سردش بود سردش است و سردش خواهد بود. درختش در قصه سرما خرده از بس كه قصه نوشته با خودكار آبي دلش تنگ شده براي نوشتن با خودكار سبز نوشتن چيزهايي كه شايد خودش هم نداندچيست اما با خودكار سبز. چقدر درياي آبي كمي هم جنگ سبز لازم است. چقدر ديوار سفيد شايد روزي ديواري خزه ببندد و سبز شود. چقدر ابر سياه شايد روزي ابرها به رنگ خودشان بشوند"سبز" آدم برفي او ، پرنده اش ، ماهي دل تنگش و سينماي خالي پرواز همه براي سياهي سياه باشيم مثل قصه مثل همه مثل سیاه.
نکته ی جالب توجه در مورد فیلم "قاعده بازی" این بود که حداقل لوده نبود! این جمله در مورد قاعده بازی بسیار درست است. زیرا در سینمای ایران این روزها مد شده که حرف فیلم بدردنخوری که در می آید، سینما می رویم و می بینیم و سپس می گوییم: حداقل خنده دار بود... چرا که حداقل خنده دار هم نیستند. اما قاعده بازی کلکسیونی از گذشته ی سینما بود که در غالب طنز به کار گرفته شده بود. این خوشحال کننده است که از سینما بیرون بیاییم و بگوییم حداقل بد نبود! بلکه خوب هم بود. اما تبلیغ بیلبوردی این فیلم زیاد جالب نبود چون حرفی بسیار کلیشه ای می زد: آوردگاه ستارگان کمدی سینمای ایران... البته این کلیشه ای بودن شاید برمی گردد به همان استفاده کردن از بازیگران کلیشه ای مثل: حمید لولایی یا اکبرعبدی. بازیگرانی که امروز با بازی در سریال های سه ریالی تلویزیون نشان می دهند که هیچگاه ستاره نبوده اند و هیچگاه نخواهند بود. امروز اگر می بینیم که بازیگری مثل اکبرعبدی در سریالی بسیار سطح پایین بازی می کند، دلیل تنها یک چیز است؛ مگر اکبرعبدی چک برگشتی ندارد؟! موسیقی جالب این فیلم از دیگر نکته های مثبت بود. موسیقی که گاهی می شد "پدر خوانده" و گاهی می شد بادا بادا مبارک خودمان. اما اتفاق جالبی که در ضمینه ی "قاعده بازی" برای من افتاد این بود که برای اولین بار از حضور داریوش ارجمند خوشحال شدم. داریوش ارجمند بازیگری است که اصولا همیشه به یک حالت بازی می کند. از مالک اشتر امام علی گرفته تا حاج آقای ازدواج به سبک ایرانی. از نظر من اینبار هم به همان شکل بازی کرد اما جالب تر و محیج تر بود. در کل "قاعده بازی" فیلمی بود که خیلی مهم نیست که چه شد. مهم این است که این فیلم نشان داد در ایران هم می شود فیلمی ساخت که علاوه بر کمدی بودن خوب هم باشد.
بیرون اومد همون دم در وایساده بود. اما الان اون یکی فوحش میده.
عوضی با کی بودی عوضی؟! جمع کن بینیم بابا. من اگه بخوام برای تو امسال تو حرف بزنم که بچه ی اینجا نیستم... بورو بابا چمن سبزی! جمعش کن. با اون ریخت زایت. دیوونه زنجیری.
حالا باز رفیقمون. همون اولیه.
(...) که حتی (...) و نه تنها (...) هستی بلکه خیلی (...) هم هستی. اگه یه بار دیگ از این زر زرا بکنی من می دونم با خودت. (...) . (...) اما اگه معذرت بخوای کارت راحته. بگو (...) خوردم!
کمی هم کوتاه بیا .
با اینکه خیلی آدم عوضی هستی (...). و میدونم که هیچوقت دست از (...) بازی بر نمی داری! اما بیخیال می شم. اما نمی گم(...) خوردم. اینطوری خوبه(...)؟
و این بود سرانجام یک دعوای شدید الهن و کثیف بین دوتا (...) ... آخ یادم رفته بود نباید فوحش بدم!
رازداری لینچ از دنیای دور و برش
عکس های دوقلو یا (تواین پیکس) یکی از آخرین ساخته های دیوید لینچ است. لینچ در این فیلم بر خلاف فیلم های گذشته مثل "کله پاک کن" (اریسر هد) از هیچ عنصر عجیبی مثل موجوداتی که تا به حال ندیده باشیم بحره نگرفته. "عکس های دوقلو" در ابتدا یک سریال 12 قسمتی بوده که کانال های مختلف از پخش آن خودداریکرده اند. شبکه ای نظیر بی بی سی برای این فیلم خرج زیادی کرد که متاسفانه بعد از بررسی های دقیق معلوم شد که پخش این فیلم در تلویزیون آمریکا کار جالبی نیست. به نوعی به روند اجتماعی ضربه می زند. بعد از مجوز نگرفتن برای پخش فیلم لینچ به سراغ تدوین دوباره و ساخت یک فیلم سینمایی رفت که بر خلاف تصورات فیلم ، فیلم کاملی از آب در آمد. "عکس های دوقلو" از آن دسته فیلم هاییست که من را شدیدا به فکر واداشت. که البته بعد از 5 بار دیدن فیلم هم هنوزمتوجه برخی مسائل نشده ام. از طرفی نمی توانم در موردشان فکر نکنم. مثال می زنم: بعد از دیدن "درخشش" (شاینینگ) ساخته ی استنلی کوبریک فکر آزار دهنده ای نداشتم. و اصلا مهم نبود که افراد در هتل روح بودند یا انسان بودند. جسمیت داشتند یا نداشتند. آیا آن ها به سراغ نویسنده می آمدند یا نویسنده به سراغ آن ها می رفت. "تونی" در دهان پسر جسمیت بود یا خیال بود. و ... . اما بعد از دیدن این فیلم لینچ هنوز هم به طور کامل پرونده ی "تواین پیکس" را در فکرم نبسته ام.
تحقیقات کاراگاه و دستیارش در فیلم قسمت اول است. (به نوعی قسمت اول تا ششم). درباره ی زنیست که مرده. صورت او در عکس هایش و صورتش در زمان مرگ، تقابلی عجیب و قابل توجه است. صورت زن در عکس هایش به طرز عجیبی بدون روح و مرده است. در قسمت اول فیلم اتفاق عجیب و یر قابل درکی رخ نمی دهد. به جز پیرزنی که در زمان تحقیق کارآگاه توجهمان را جلب می کند. شاید او شکیست که باید در مورد شخصیت زن برای ما ایجاد شود. و شاید هم می توانیم او را کاملا ساده و مثل همه ی پیرزن های خمیده تصور کنیم. از کنار او که می گذریم به نقش بر روی انگشتر می رسیم که به تصور من شبیه به رشته ی دی ان ای است. اما چرا باید همچین تصوری بکنم. فکر می کنم تمام آدم های داستان که انگشتر را بر دست داشته اند، همه و همه از نظر قیافه شبیه به هم بودند. مرد کوتوله در تصورات. پیرمردی که در جاده بر سر دختر و پدرش فریاد می زند و فحش می دهد. و معشوقه ی پدر (زنی که مرده). از نقش بر روی انگشتر که بگذریم به قسمت دوم می رسیم. خوب که توجه بکنید در اولین صحنه ای که دختر وارد می شود. خوشحال است با دوستش حرف می زند. و دوربین پیاده رویی را نشان می دهد که جریان فیلم را تعیین می کند.ابتدای پیاده رو روشن است و به مرور تاریک تر و باریکتر می شود. این درست جریان فیلم است. دختر هیچ ارتباطی به معشوقه ی پدرش ندارد تا زمانی که وارد ماجرا می شود و این آغاز تاریکی و باریکیست. صحنه های معرفی دختر به خوبی انجام می شود. و زمانی ما به شخصیت فاسد او پی می بریم که در راهروی مدرسه از دوستش دور می شود. به دستشویی می رود و در آنجا مخدر مصرف می کند.
اما مواد مخدر. برخی از متفکران بر این باورند که کسی که شخصیتی مانند این دختر دارد کاملا فاسد است. اما برخی دیگر اعتقاد دارند که خیر و حتی این عده فاسد بودن این دختر را از لحاظ جنسی رد می کنند. در جمعی نشسته بودم و به حرف ها در مورد این فیلم گوش می کردم که متوجه بیان این مطلب شدم: - خوب من فکر نمی کنم این دختر عادی باشه. کاملا ضعف جنسی داره... و کسی دیگر پاسخ داد: نه. این نیست تو بعضی کشورها این ها لازمه ی اجتماع است... و من پاسخی نمی دهم. چرا که: مارا که خارج از جریان این کرم های فرو رونده در گوشت هستیم چه حاجت به نظر در میرسیم؟!
معشوقه ی دختر (جک) قلبا اورا دوست دارد اما در طرف دیگر ماجرا بابی قرار دارد که کاملا دختر را برای استفاده ی جنسی می خواهد. بنابراین مثلث عشقی در کار نیست. ون در یک ضلع از این مثلث عشقی وجود ندارد. پس این بیان کننده ی انفجاری دیگرتوسط لینچ است.. رازداری لینچ از دنیای اطراف. فرشته، بال فرشته و گریه ی فرشته و البته رز آبی مسایلیست که در "عکس های دوقلو" به صورت کاملا نمادین و استعاره ای به کار گرفته شده. زمانی که دختر عکس را در اتاقش قرار می دهد و زمانی که مرد از پنجره به اتاق می آید... در صحنه ای گریه ی فرشته را در عکس میبینیم و در صحنه ای دیگر و در اوج پستی داستان فرشته که شاید نکته ی خوشحال کننده ی فیلم بود از تصویر محو می شود. بال فرشته چیزیست که در داستان ها بسیار اشاره شده. و بال فرشته در این داستان گردنبندیست که جک به دختر هدیه داده است. شکل گردنبند مثل بال فرشته است.
به نظر من شخصیت های فیلم به سه دسته تقسیم می شوند. 1- فرشته ها. 2- بدها. 3- عجیب ها. دسته ی فرشته ها مثل: مادر دختر-فرشته-جک . بدها مثل: پدر دختر-بابی-صاحب کافه. عجیب ها مثل: معشوقه ی پدر-افراد درون فیلم برفک-دختر. و حالا به بررسی دلیل می پردازم که چرا فرشته و چرا بد. فشار بر روی ما در زمان فیلم بسیار زیاد است. کارگردان های حرفه ای برای کشاندن مخاطب با خودشان تا پایان فیلم یک راه آزادی می گذارند. به نوعی در فشار لایه ی اوزون سوراخی مقدس وارد می کنند! این سوراخ برای نفس کشیدن است. در اوج سختی ها در دعواهای در با دخترش در دیدن عکس های دوقلو در گریه فرشته ناگهان مادر خواب اسب سفید را می بیند. یک بار فیلم را از ابتدا ببینید و تنها صحنه ی خواب اسب سفید را بردارید. فیلم قابل تحمل نیست. به نظر من اسب سفید در اینجا معنای همان فرشته با بال ها سفید را دارد که جسمیت قوی تری دارد. جک هم به همین شکل با هدیه دادن گردنبند بال فرشته نشان می دهد که این سه شخصیت کاملا با هم در ارتباط هستند. اما بدها پدر دختر در صحنه ای انفجار زمانی را نشان می دهد بعد از فریادهای پیرمرد انگشتر به دست پشت فرمان ماشین و دیدن گذشته (شاید حال و شاید آینده) مرد در گاراژی توقف می کند و در صحنه ی بعد مرد از دالانی بیرون می آید به سمط پنجره ی کنارش می رود و دخترش و دوستش را می بیند که بر روی تخت خواب نشسته اند. سپس می چرخد و معشوقه اش را می بیند سپس میبینیم که پشت فرمان نشسته! و من فکر می کنم این انفجار زمانی به این شکل رخ داده است: مرد در آینده، گذشته ی حالش را می بیند.از این صنه به بعد به طور کامل متوجه ذهن خطرناک پدر می شویم و ناگهان راز فیلم بازمی شود: مرد با تبر بر روی تلوزیون می کوبد و او است که معشوقه اش را می کشد. پس پدر به همه ی این دلایل بد است. بابی در سر دارد که این دختر را مورد تعرض قراردهد پس او هم بد است. صاحب کافه به عقیده ی من کاملا تعریف شده است. یک مرد چاق و فربه و بی خاصیت که با کافه ی آمریکایی که دارد در زیر زمین فساد رواج می دهد! و در صحنه ی آخر که دختر را با خود به کلبه ای کوچک می برد و پس از بستن دست های او به او تجاوز می کند. پس او بدترین است. عجیب ها را وضیح دادن نیاز به توضیح ندارد چون هر فردی کاملا استدلالی جدا نسبط به هرکدام می آورد.
در کل برای من تواین پیکس یکی از بهترین فیلم هایی بود که دیده بودم. اما با همه ی این حرف ها لبخند دختر دقیقا قبل از اینکه تیتراژ پایین بیاید خوب نبود و کاملا فیلم را منحرف کرد. البته این هم یک هنر است که یک کارگردان بتواند با یک سکانس 2 ثانیه ای فیلم را به هم بزند. این رویای کثیفیست این دختر در تمام طول فیلم هرکاری که می توانست کرد. مخدر مصرف کرد. گذاشت تجاوز کنند بهش و ... و در آخر خوشحال شد از همه. گناهان نابخشوده بخشوده شد!
