جمعه بیست و ششم مرداد 1386
برای یک بار هم که شده می خواهم هرچه دلتنگم می خواهد بگویم. دل تنگ من خیلی چیزها می خواهد از جمله ی آن پول باد آورده برای ساختن فیلمم است. آسمان باز بشود و پولی در دستمان بیفتد.خدایا چه می شد. که می شد؟ دل تنگم یک انیماتور می خواهد که بیاید و رفاقتی یک انیمیشن برای یکی از سکانس ها فیلمم بسازد. دل تنگم هوای وطن می خواهد. (چرت گفتم!) دل تنگم فیلمبردار خوب با اخلاق خوش می خواهد تا پشت دوربینم قرار بگیرد. دل تنگم یک بشکه ی بزرگ هایپ و ردبول و پپسی و کوکاکولا می خواهد تا لبی تر کند. دل تنگم یک باکس مجانی تدوین می خواهد تا فیلمم را پس از تولید تدوین کنم. و چیز دیگری که دل تنگم می خواهد این است که بتوانم فیلم خوبی بسازم. دل تنگم می خواهد تا کتاب مغز توسط نشر ماهریز زودتر چاپ شود تا مقاله ی من هم به عنوان مقاله ی اول در کنر عکسی از افشین چیذری گذاشته شود. دل تنگ می خواهد که نشریه ی خزه هرچه زودتر حاضر شود. دل تنگم نمره ی مجانی شهریور می خواهد. دل تنگم یک عدد منشی صحنه ی خوب می خواهد دل تنگم یک خانه ی وسط شهر می خواهد که در آن جا فیلمبرداری کنم. دل تنگم یک عدد ماشین سیاه می خواهد تا صحنه ی ماشین را در آن بگیرم. دل تنگم یک عدد آموزش رانندگی می خواهد برای حسین ذوقی(بازیگر فیلمم) هیچ و هیچ و همه چیز از همه جا. پس اگر حتی یکی از دل تنگی های من را می توانید برطرف کنید به این شماره تماس بگیرید: ۰۹۱۲۷۹۴... نه بیخیال شدم. نمی خواهد تماس بگیرید فقط نظر بدهید تا من هماهنگی های بعدی را انجام دهم. این هم شماره ۰۹۱۲۷۹۴۶... نه نمی گویم! نمی توانم خیانت کنم. ۰۹۱۲۷۹۴۶۸ نه باور کنید که هیچگاه دو صفر آخر را نخواهم نوشت! هیچگاه نمی گویم ۲رقم آخر چیست. هیچگاه نخواهید این دو رقم آخر را پیدا کنید. مطمئن باشید. خداحافظ تا یکشنبه که می دانید چه خبر است ( آرزو - مریم - سامان - مانی... چیزی نگویید دلیل دارد.آرزو و مریم حتی رد گم کنی هم در این مورد نظر ندی هاااااااااااااااااا)
نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 23:1 |
لینک
|
جمعه نوزدهم مرداد 1386
این نوشته ی صالح تسبیحی (برادرم) که در سایت خزه در وبلاگ گذارده شد. این نوع نوشتن اصولا چیزیست که هر دویمان دوست داریم. بخوانید متوجه می شوید.

هر نکته مقامی و چغرها
یک.
نمی دانم به کجای دنیا بر می خورد ما هم چهره رو کنیم و نام و آوازه به هم بزنیم که، هر از گاه، گه گاه ، بند می شود به ریش بنده و چهره و رخی که قاب است بالای این کادر.
بگذار به حساب خود نمایی. بگذار به حساب عقده های فرویدی و منکوب شده ی سن بلوغ...اما دست از ریش و پشم ما بردار که ریشه اش سست است و لاجرم می ریزد..
از عالم و قضا، این هم ریخت ما است.
چه کنم؟
باید جای ریخت به نوشته و حرف بند کنی که آن چهره ی ماست. درون ناب ما است. اما نمی کنی!غافل که: هرسخن فلان و هرنکته مقامی دارد.
دو.
نمی دانم چه بر سرمان آمده.
وضعی است مضحک. نامش را می گذارم عرصه ی "چغر" ها. دوران ما عصر کوتوله هاست. از راس و بالا ، از آنها که سرنوشتمان دستشان است بگیر و بیا تامربی تیم ملی فوتبال و فرهنگی ها مان . و برس به خودمان.
دنیا افتاده دست آدمهای ریزه میزه و زشت و چغر و کوتوله که جایی که نشسته اند، برایشانم گنده است. کفشی که به پا دارند برایشان گشاد است.
و سر بچه بازی هم ناگهان می زنند فتیله ی عالم را روشن می کنند.
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
(گشتیم نبود، نگرد ، نیست)
نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 1:21 |
لینک
|
چهارشنبه دهم مرداد 1386
چند شب پیش رفتیم شهربازی. و تازه فهمیدم بزرگ شدن چقدر بد است. سر و صدای جکعیت درون شهربازی ترس از وسیله های خطرناک. هیجان زمان سوار شدن. نه دیگر ترسی بود و نه دیگر هیجانی نه سر و صدای خوش آیندی. همه چیز و همه چیز مسخره شده بود. شهر بازی تهران را که خراب کردند و آن شهربازی شهربازی بود که خیلی از خاطرات کودکیم در آنجا بود و با آن وسیله ها بود. پارک ارم هم که رفتیم به طرز عجیبی درب و داقان بود. خراب بود... ایکاش بزرگ نمی شدیم و همان قد می ماندیم. حد اقل دنیایمان...
و می نویسیم چرخ و فلک . ولی شاید این چرخ فلک باشد. چرخ فلک می چرخد و ما را به خودمان می آورد که داریم مصرف می شویم. به همین راحتی ۱۶ سال گذشته و به همین راحتی و حتی راحت تر ۱۶ سال های دیگری هم از پس هم می گذرد...
نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 0:19 |
لینک
|
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
در ادامه ی محدودیت های حکومتمان فیلم "علی سنتوری" هم توقیف شد. امروز که ۳ مرداد بود بر اساس اعلام خبرگزاری ها و البته خود آقای مهرجویی اعلام شده بود که همین امروز فیلم نمایش داده می شود. و حتی اواسط اردیبهشت ماه بود که فیلم علی سنتوری از وزارت ارشاد پروانه ی نمایش گرفت. اما دیگر هیچکس فکر نمی کرد که ود وزارت ارشاد هم زیر امضایش بزند. ابتدا تنها مشکل مشکل نام بود که برخی علی سنتوری را هم نام با نام رهبر انقلاب میدانسته اند و سردار صفار هرندی هم مشکل این فیلم را همین می داسن. اما با رفع مشکل و برداشتن نام علی و فقط ذاردن نام سنتوری این فیلم پروانه ی نمایش گرفت. اما... لازم به ذکر است جوادشمقدری معاون فرهنگی ریاست جمهوری بعد از اکان خصوصی این فیلم در جشنواره ی فجر اعلام کرده بود که: مگر از نعش من رد بشوید که این فیلم را نمایش بدهید! حتی تبلیغات خیابانی هم شروع شده بود که همچین تصمیمی گرفته شد.
در پایان خواهش می کنم که بروید و فیلم "رئیس" آخرین ساخته ی مسعود کیمیایی را ببینید. تا خطابه های تدفین کیمیایی را ببینید. نمی دانم چرا امروز در ایران مثل اینکه در سینمای ایران مد شده که آخرین فیلم را خودمان حدث بزنیم! در روز سوم . در پارک وی . در رئیس و ... دلیلی هم پیدا نمی کنم که حتما داریوش ارجمند در این نقش بازی می کرد یا خسرو شکیبایی ... به هر حال فیلم را ببینید تا صدای بسته شده ی کیمیایی را بشنوید. چند روز دیگر حتما در مقاله ای که دارد کامل می شود را می نویسم.
نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 1:32 |
لینک
|
سه شنبه دوم مرداد 1386
سلام. با احترام کامل به دوستان نوحه دوست خواهش می کم که اگر به حضرت جناب مرحوم( سد!) ذاکر عرادت دارید اصلا این مطلب رو نخونید. در ضمن این مطلب برای کودکان زیر 99 سال هم توصیه نمیشه! سید جواد نفراولی بود که سبک امروزی نوحه ها را در ایران وارد کرد. به اصطلاح سبک نیمه رپ نیمه نوحه. بعد از وارد شدن این سبک توسط سید جواد مشاهده می کردیم که جوان ها پشت ماشین 206 مینشتند و به جای امی نم و اسنوپ داک سید جواد گوش می کردند. علامت تعجب هم نمی گذارم چون دیدیم و می دانیم که بله بوده. سیاست گذاری حکومت مان واقعا سیاستی عجیب و دقیق بود. سید جواد کمی که فکر کنیم و گوش کنیم نوحه هایش را کاملا با شوری ادا می کرد که ما که بی شعور هم باشیم شورش می گرفتمان! چرا؟ چون کسی آن پایین می نشست و حسین حسین دم می گرفت و واقعا با انواع سینه زنی ها فضای مجلس امام حسین شبیه می شد به فضای ( معذرت ) دیسکو های غربی و شرق دور. گاهی دقت بکنیم می بینیم که اصلا سینه ای در کار نیست فقط حرکات دست در کنار بدن است و سر تکان دادن شبیه به عروسک های فرانسوی! بله سید جواد آمد و یک سری اشعار عجیب آورد که نیاز به فکر ندارد. سریع می فهمیم که حاصل چیست... در یک نوحه ی بسیار معروف می گوید: (( مگه زرتشتی و بودا واسه آتیش نمی میرن؟ پس چرا حاجتشونو از آقای ما میگیرن؟ )) ای خدا رحم کن! زرتشتی یک چیزی بودا نه بودایی هم نه یک راست خود بودا برای حاجتش میاد پیش آقای ما. حالا معلوم هم نیست این آقای ما آقا امام حسین است یا آقای دیگرمان... ! جالب بود برایم که این نوحه ها روزی بشود شهره ی دست جوان ها. به جای گوش دادن به موزیک غربی به موزیکی گوش می دهند که معلوم نیست از چه دیاری می آید.
نوشته شده توسط سعید طهماسبی در ساعت 11:36 |
لینک
|