فقط فری خوب زد. بعد من نمی دانم چرا به جای خطیبی نکونام نزد؟! مگر نکونام پنالتی زن اول تیم نبود؟ عالی کار کردین. خسته نباشید. جدا دارم میگم تیم ملی خوب بازی کرد. فقط یک ذره رید!
اگر زیاد برگزار نشود، میگوییم که چرا زیاد برگزار نمی شود. اگر زیاد برگزار بشود می گویم چرا استقبال نمی شود؟ حالا که یک انجمنی به نام فرصت نمایش به کارگردان های تجربی فرصت نمایش می دهد اسقبال کجاست؟ و من که خودم یک پای ثابت باشم برای اینجور برنامه ها اصلا تا به حال نام اینجا را نشنیده بودم هیچ. نمی دانستم فرهنگسرای دانشجویی هم وجود دارد. و پرسیدیم مگر وجود دارد؟! به هر حال من سعی میکنم از طریق این وبلاگ ۴ نفر آدم که میایند و همچین کاری انجام می دهند را معرفی کنم. این برنامه ها در اینجا و جاهای دیگر اگر تبلیغ بشود صد در صد ترفدار پیدا میکند. دیدن ۳ فیلم کوتاه برای کسی که حداقل علاقه مند است چیزی بسیار مناسب و دلخواه است. صحبت کردندر مرد فیلم بسیار هیجان انگیزمان می کند و می فهمیم که در این شرایط هم استعدادها کار خودشان را می کنند. و نه تنها این برنامه ها به یک مجموعه که نامش پارک شفق باشد سودی می رساند بلکه به اصرافش هم سود می رساند. جمعی بشویم و برویم در سوپر استار یا یکتا یا هات چاکلت یا آواچی یا ... چیزی بخوریم و بنوشیم و گپی بزنیم و حالی بکنیم. و شاید این جمع جمع بشوند و بروند سینما فرهنگ تا به آنجا هم سودی برسانند! جلوی در سینما فرهنگ جمع شدنمان یک اپیدمی شده. یعنی یک بخش از سینما فرهنگ جلوی در ایستادن و گپ زدن و منتظر بقیه ماندنش است. یک بخش هم در کافه نشستن و چوس فیل(به اصطلاح پاپ کورن) خریدن برای سر فیلم خوردن. تازه بعد از بیرون آمدنمان به پایین یا بالا گشتی بزنیم. حالا جمع بشویم و اگر همه مذکر هستیم برویم استخر بولینگ ابدو! خوش گذشت؟ حالا ساعت ساعت شد ۴ صبح کمی پایین برویم. ماشین که داریم. کلپچ صبح را نمیشود گذشت. به لطف رئیس جمهور ساعت که می رسد به ۴:۳۰ هم جا روشن است. حالا چه کار کنیم؟ بهترین حالت این است که برویم مهرشهر فیلم ببینیم... همه هستین... بریم بریم ۴ نفر با جیپ ۵ نفر هم با ۲۰۶ امیر برن. رسیدیم کرج مهرشهر مینشینیم و فیلم می بینیم تا ساعت ۸ صبح...
بس نیست؟ کمی هم استراحت.
بیدار شدن در مه
بچه ها خوابند. مادر نشسته و دعا می خواند. پدر بچه ها دردریای طوفانی ماهی می گیرد. قایق از بس که در دریا بوده و به پیرمرد کمک به ماهیگیر کرده، ناله می کند. با موجی که در دریا است ماهیگیری برای او سخت شده. مادر همینطور دعا می واند فکر می کند به روزهای سخت زندگی بچه ها در خواب پدر را می بینند که سخت مشغول ماهیگیریست. آتش بخاری آرام آرام کم می شود. خاموش می شود. مادر همچنان دعا می کند. کم کم داشت نگران می شد. او همانطور که نشسته مثل آتش بخاری آرام آرام می سوزد. پدر در راه بازگشت به خانه گم شده. در هوایی مه آلود جایی پیدا نیست. در کلبه صدایی کرد. مادر به طرف در دوید در را باز کرد. کسی نیست. تنها باد بود که در را به هم می زد. مادر بیرون رفت و به سمت دریا دوید. بچه ها در خواب دیدند که مادر در آب غرق شد و هرگز نجات نیافت. دیدند که پدر در مه گم شد.
پاییز 82
این اولین داستان من است. داستانی که شاید استارت زد برای نوشتن داستان های دیگر. ماجرا این بود که در کتاب فارسی اول راهنماییمان یک داستان نصفه بود که باید ادامه می دادیم. و من ادامه دادم و این شد.
این روزها که خیلی ها به دنبال نمره گرفتن از استادشان هستند، من که اول دبیرستان باشم، فکر نمی کنم بتوانم نمره ی 8 فیزیک را 10 و 9 ریاضی را 10 کنم. و یک دانش آموز باید چه بشود که برای تنها 2 نمره از درس هایی _که حتی با این شرایطشان مغز را هم باز نمی کنند_ که برای آینده اش به دردی نمی خورند یک تابستان حساس را از دست بدهد. نمره دادن معلم ها طوری شده که دقیقا معلم نمره را می دهد. دانش آموز نیست که نمره را می گیرد. دانش آموز کارش را می کند ورق را به پایان می رساند و تحویل می دهد و می رود و این ورقه اکنون دست معلم است. معلمی که شاید در یک مدرسه ی غیر انتفاعی ساعتی 15 هزار تومان بگیرد که در طول یک هفته ( اگر فقط در یک مدرسه کار کند ) بشود مبلغی بالغ بر 140 هزار تومان! آیا واقعا این معلم 140 هزار تومان می ارزد ؟ کماکه یک معلم انقدر پیر باشد که در حساس ترین شرایط سکته کند و دانش آموزان 4 کلاس در یک مدرسه ی غیر انتفاعی 4 جلسه از 7 جلسه ی پایان سال بدون معلم بمانند؟ آن هم در درس حساسی مثل زبان انگلیسی که بنا بر تصمیم مسئوولان کشور 3واحد هم دارد. چطور می شود که در یک معلم انقدر پیر باشد و انقدر حواس پرت باشد که دانش آموزان پس از تحویل گرفتن برگه ی یک امتاحان با همان خودکار برگه را تمیز کند و دوباره تحویل معلم دهد و نمره به یکباره از 10و 11 برسد به 16 و 17 ؟! البته به پیری ارتباطی ندارد. انسان است و جایز الخطا ! معلمی ریاضی برگه ی نفر کناری من را از روی پاسخ نامه صحیح کرده بود. اما نه پاسخ نامه ی کلاس ما بلکه کلاسی دیگر در مدرسه ای دیگر ! کناری من متوجه این مسئله شد. برگه را به معلم داد و گفت: آقا طبق این پاسخ نامه جواب های من درسته و شما باید نمره ام را بدهید. معلم: ... کامل درسته ! به همین راحتی مره از 12 رسید به 18/5 . و شرایط به جایی برسد که معلم جوان فیزیک در سیستم نظام آموزشی جدید ما را تهدید کند که: اگر درس نخونید من کابل و شیلنگ میارم سر کلاس میزنما ! . و ما خوش شانس هستیم که در قرون وسطی زندگی نمی کنیم. معلم ادبیات فارسی در واکنش به حرف این بنده ی حقیر که 16 عدد گلستان سعدی کتابخانه را بیاوریم و سر زنگ های ادبیات بخوانیم... بگوید: اولا دورش گذشته . دوما وقت نداریم. و من که سعی تسبیحی باشم نمی دانم چطور سر زنگ های ادبیات برای تشریح و توضیح درباره ی فاصله ی خورشید تا زمین و ستارگان و طول عرض جغرافیایی رود آمازون در آفریقا فرصت داریم و برای گلستان سعدی فرصت نداریم ! معلم آزمایشگاه فیزیک ما 75 سالش هست... معلم زبان فارسی ما با خط خوش خودش را هنرمند و عالم می داند... معلم شیمی ما... معلم شیمی ابتدای سال من را برای درس پرسیدن آورد پای تخته از همه 5 سوال می پرسید، 5 نمره. از من 4 سوال پرسید 2 سوال اول را درست جواب دادم 2 سوال آخر را هم هرچه می دانستم گفتم. حداقل آن چیزی را گفتم که در کتاب علوم تجربی پارسال نوشته شده بود. و معلم برای 4 سوالی که 2 تایش را هم جواب دادم به من نمره ایبهتر از -0- نداد. من هرچه می گفتم که از 4، 2 بدین می گفت بور بشین تسبیحی دهنتم ببند. و دوستان هم چندیشان حرف نمی زدند و برخی هم به طرفداری از معلم بلند شدند!
و تمام حرف من این است آیا فقط باید به دانش آموزان ایراد بگیرید؟ معلم ها ! کمی دور و برتان را نگاه کنید 75 سال سنی نیست که بشود با آن تدریس کرد و نتیجه گرفت. شما که هر روز حرف از این می زنید که ما با دانش آموز دشمن نیستیم. و من می گویم هستید که به من (سعید تسبیحی) به خاطر کاری که نکردم سیلی بزنید. و بزنید. این گوش و صورت دانش آموز برای این است که شما سیلی بزنید و عقده های دوران جوانیتان را خالی کنید.
و تمام حرف من این است چرا باید یک معلم خود را انقدر دست بالا بگیرد: من قطعا از شما زرنگ ترم. من قطعا از شما با مطالعه تر و باهوش ترم. من قطعا بهتر از شما هستم. من قطعا... . کجای کارید؟ جرم ما چیست؟ این است که در وقت آزاد سر کلاس نشسته ایم و مجله ی سینما ورق می زنیم؟ و جرم ما این است که شما شب گذشته را با زنتان به سختی گذرانده اید؟! و جرم ما این نیست که شما نمی توانید خارج از ریاضی فکر کنید. و جرم ما این نیست که در طول یک سال تحصیلی 4 بار اقوام شما فوت می کنند، و ما هیچگاه نخواهیم توانست درک کنیم که چرا 2 بار مادر زن شما فوت کرد!
و تمام حرف من این است که چرا باید 3 ماه برای یک مجله سختی بکشم و با یک گرافیک عالی آن را 3 بار به مدرسه ببرم که بار سوم بعد از مدتی طول کشیدن بگویید: مرد حسابی. این چیه تحویل ما دادی؟ این سیگار گوشه ی لبشه. این مجله کومونیستیه... . و یک دهم هم انگیزه برای تشویق کردن یک دانش آموز نداشته باشید. آمار قبولیتان برتا مبارک باشد انشاالاه! ولی به جای تکرار مکرر این مطلب که در سال 1384 ما از 19 نفر پیش دانشگاهیمان 18 نفر قبول شدند، بیایید و کمی هم زیر ساخت هایتان را سالم بکنید.
و تمام حرف من همین است که بیاییم و یک بمب بزرگ در کل سیستم آموزشی بگذاریم و منفجرش کنیم و از ابتدا همه چیز را بسازیم. به طور طبیعی شرط معدل در مدارس فنی و حرفه ای معنی ندارد. اما در این کشور 80 درصد مدارس فنی و حرفه ای شرط معدل دارند. چرا؟ بله همه حق دارند امتاحان ورودی بگزارند اما نه اینکه اگر معدل بالای 17 بود امتاحان ورودی نگیرند. یا به طور کل نباشد یا با طور کل باشد. حد وسطی وجود ندارد برای همچین چیزی. کاش بیایند و در سطح استان کار فرهنگی بکنند و مسابقه های فرهنگی و هنری بگذارند. کاش فقط برگزار نکنند! گاهی پیش می آید که مسابقه های داستان نویسی برگزار می کنند و مشخص نمی شود که برنده ها کجا رفتند. کاش بیایند و به مدرسه هایی که دانش آموزان را در مسابقه های ورزشی شرکت نمی دهند بودجه ی مسابقات را ندهند!
و این حرف های من نبود. این ها تمام حرف های یک دانش آموز بود که کمی هم به دور و برش توجه می کند. نگاه می کند و میبیند که چه باید باشد که نیست و آن ها را حالا می نویسد تا شاید کسی بخواند و بداند که از نظر آموزشی کشور ما در پایین ترین سطح قرار دارد. در کشورهای پیشرفته نظیر ژاپن (نمی گویم آمریکا!) از ابتدای دوران تحصیل یعنی همین ابتدایی ما، بر روی دانش آموز کار می کنند تا برای نیاز آینده ی کشورش آماده باشد. به طور مثال زمانی یک کشور احساس می کند که باید ورزش بسکتبالش را پیشرفت بدهد. خوب از ابتدای امر بر روی دانش آموز کار میکنند تا او زمانی که وارد high school یا همان دبیرستان شد. تمام فکر و ذکرش بشود بسکتبال و حضور در تیم های مختلف. و زمانی که بیشتر به دور و برمان نگاه می کنیم می یابیم که پدران ما از هر چیزی _ ورزش، فیلم، موسیقی، تاریخ و ... _ یک سر رشته دارند. اما سهم ما چیست حتی از تاریخ و جغرافیای خودمان در شرای معمولی سر در نمی یاورین آنگاه می خواهیم که از سینما بدانیم؟ انتظاریست بس بزرگ و نشدنی. برای چه درس های مهمی مثل تاریخ یا جغرافی در دوره ی اول متوسطه حذف می شوند؟ مگر این درس ها از درس عربی کمترند؟ کمتر نیستند که بیشترند. عربی برای چیست؟ می گویند زبان قرآن است. و من می گویم کسی را می شناختم که سواد فارسی هم نداشت چه رسد به عربی و او قرآن را روخوانی می کرد... .
فقط این ها نیست. همان است که یک بازیگری که بماند که بوددر مصاحبه اش می گوید:
- اگر قرار بود من تغییری در آموزش و پرورش بدهم، کلش را خراب می کردم همه را از نو می ساختم...
این ها مشکلات مدرسه بود تا high school ( دبیرستان سابق! ) فکری بکنید. برداشتن کنکور دیگر چیست. بیایید و دبستان ها و پیش دبستانی ها را درست کنید چه کار دارید به high school و university ؟!
یک اجرای کوتاه در یک فستیوال یک روزه.
پنجشنبه 21 تیر ماه 1386.سعد آباد
صادق تسبیحی.........................گیتار الکتریک.آهنگساز.voc
بهروز نصر اصفهانی.................................آکوستیک.voc
امیر آزادی.....................................................الکتریک
احمد قدیریان ........................................................باس
بهتام بر آبادی .....................................................درامز
بنیامین بیانی ................................................ساکسوفون
و
داود شهیدی............................................ترانه سرا.voc
حامد پناهپور..................................................صدا بردار
صالح تسبیحی..................................................گرافیک
ـ آبجی! بریم کتابفروشی؟ کتاب های جدید آورده. - بریم قلک رو شکستی؟ چقدر پول داریم؟ - بله. انقدر هست که کتاب بخریم. خانه، خانه ای کاه گلی. حوض وسط حیاط، قامت زنی را می دید که دارد از آبش ظرف ها را می شوید. زن زیر لب غر می زند. اخمهایش در هم است و کمی هم چاق به نظر می رسد. چادر گلی بسته به کمر و خوشرو به نظر می رسید. بر روی صندلی گوشه ی حیاط یک مادر نشسته بود. و مثل همه ی مادرها کاموا به دست٬ دستش را نمی بینی! کاموا زرد طلایی بود و مثل رنگ خورشید. مادر با خنده و مهربانی برای غم نیاموختن به فرزندش گقت: ای بابا. چقدر غر می زنی دختر. خسته شدی بگذار کنار خودم بشویم... جیغ دو بچه از کنار حیاط بلند شد. جیغ شادی. اما مادر حراسان و لرزان به سمط جیغ دوید. بچه ها بودند. بازی می کردند و جیغ می کشند. دختر یک دامن سرمه ای پوشیده بود با لباسی تنگ. و پسر پیژامه و یک زیر پیراهن. دویدند و از در بیرون رفتند. مادر داد زد: بچه ها کجا به سلامتی؟! ـ کتاب فروشی کتاب های جدید آورده می رویم نگاه کنیم. مادر نفسی به راحتی کشید. بافتنی را برداشت. بافت. خواهر و برادر در کوچه دوان دوان خودشان را به پشت ویترین کتابفروشی رساندند. کتاب های جدید. کتاب های نو. که بوی نویی می دادند. کتاب خریدند و همان جا شروع کردند به خواندن.ـانقدر از بوی کتاب نو خوشم میاد. و چشم هایش در میان قفسه ها دور زدند... زن سر حوضی چاد بسته به کمرش پرسید: چیزی نمی خواین؟ شاه با فرح دارند میایند رد بشوند. می روم نگاه کنم. ـ سلامتی می خواهم. خدانگهدارت باشه. ـ خداحافظ. زن که در خیابان راه می رفت، مثل گنده لات محل! یا او به همه سلام می کرد با همه به او. از حمومی گرفته تا نونوا و بقال. جمعیت زیادی آمده بودند. پس خیابان جا نبود. و زن از پشت سرک می کشید. هر از گاهی آشنایی. می دید سلام می کرد یا آشنا به او سلام می کرد. هم همه ی جمعیت زمانی اوج گرفت که از دور ماشین شاه پیدا شد. ـاومدن. اومدن. ساکت باشید. صاف بایستید. و جمعیت صاف بودند. شاه با غرور برای همه دست تکان می داد و فرح هم لبخندی به لب داشت.(( و لبخند بر لب او آرامش بود برای ملت این کشور که نامش ایران بود و ایران هست ایران می ماند. لبخندی که فرح در آن زمان می زده. لبخندی آرامش بخش بوده. کار به کجای کشیده شد که لبخند فرح تبدیل شد به٬ اشک شاه زمان رفتن. و کسانی که برای شاه و فرح و به دنیا آمدن ولی العهد کف زدند و هورا کشیدند٬ ۴ سال بعد شروع کردند به: مرگ بر شاه. گفتن. و ملت هستند که جریان را تغییر می دهند. ۳۲ کیلومتر صف کشیدند برای به دنیا آمدن ولی العهد و این ۳۲ کیلومتر برابری می کند با آن ۳۲ کیلومتر صفی که کشیدند برای ورود امام به خاک وطن )) همه صاف ایستادند تا شاه رد بشود و فرح لبخند بزند تا کمی جلوتر میدان خراسان را افتتاح کنند. و افتاح کرند و یک ملت برایشان دست زدند. آن زن هم جزوشان بود. مراسم که تمام شد٬ خسته بود.
حوالی سال ۱۳۵۴
لنگان لنگان برگشت به خانه. مادر کنار حوض نبود. صدای جیغ بچه ها نمی آمد. کسی خانه نبود. خانه دیگر خانه نبود. کمی به دو رو بر نگاه کرد. انگار خیلی چیزها تغییر کرده بود. مردی از اتاق بیرون آمد. کمی آشنا بود. پسر بچه ی کوتاه قد و نحیف. شده بود مردی بزرگ. سیبیلی کلفت بر لب و ابروانی کشیده بر پیشانی. زن هم سن و سال بیشتری گذرانده و ناگاه به یاد آورد. نیست... مادر نیست تا بنشیند بر روی صندلی کهنه و بافتنی ببافد تا بچه هایش بپوشند. نیست تا شادی به جای غم بیاموزاند. نیست تا این جلوی این شرایط را بگیرد. مرد به طرف دیوار رفت. دو.سه آجر برداشت و از میان آن ها کاغذهایی را یافت. آجرها را به دیوار گذاشت و بیرون رفت. زن به آرامی پرسی: کجا می روی؟ اما به تندی جواب شنید: بیرون! مرد در خیابان ها می دوید. اعلامیه ها را به دیوار می زد. و فرار می کرد. در دانشگاه دختر که حالا بزرگ شده بود و دانشجو٬ در انجمن اسلامی سخنرانی می کرد: این جور مطالب و اینجور کتاب ها رو باید بریزیم دور. این خزه اولات رو باید آتیش زد گول نخورید! ایناکومونیستیه... و جماعت کف می زدند. در میان جماعت فردی بود، همکار این خانم در انجمن اسلامی. (( خیلی از امروزی ها که ماهواره دارند و هزار کار مشروع و نامشروع می کنند. روزی در "گلد کوئست" انقلاب به هم رسیدند. دختری که دیروز کتاب های آندره ژید و سارتر و ... هزار نویسنده را از بر بوده٬ حالا پشت تریبون فریاد می زند: بسوزانید. و این مغز انسان است که گاهی شسته می شود. درست مثل گلد کوئست. همان آقای در میان جمع از این خانوم خواستگاری کرد و جواب مثبت شنید تا بر سر گلد کوئست انقلاب یک ذوج به هم برسند. به این دلیل می گویم گلد کوئست که٬ جلاسات همین انجمن درست مثل گلد کوئست بوده: چند نفر می نشستند. دور هم و یک نفر که یا حجاب نداشت یا مشکلی داشت با انجمن را دعوت می کردند و دور هم به او کتاب می دادند و ارشادش می کردند! و آموزه های مادر را فراموش کردند...))
سال ۱۳۵۷
شستشوی مغزها به اوج رسید. رهبر انقلاب در پاریس به سر می برد و مردم در اینجا کشته می شدند در راه رهبر تا از پاریس بیاید به تهران! رفراندم برگزار شد. جمهوری اسلامی ۹۸٪ . پادشاهی ۲٪ ! و امروز جمهوری اسلامی به راحتی و بدون هیچ مشکلی زنی را نشان می دهد که با دامن و پیراهن و بدون حجاب در کنار همسر و فرزندانش نشسته و می گوید: من به جمهوری اسلامی رای می دهم. ما که نسل پایانی باشیم می دانیم که اگر این زن می دانست که حجاب اجباری می شود و به خاطر حجاب باید کتک بخورد در جمهوری اسلامی٬ هیچگاه رای نمی داد به جمهوری اسلامی. شاید رای سفید می داد. و امروز می گویند که شاه مردمی که تظاهرات می کردند را می کشت. و من از خود می پرسم: کوی دانشگاه کجاست؟... یا امام حسین این رو از من قبول کن. و دانشجو از ساختمان دانشگاه پرتاب شد پایین. و آن هایی که برای ده نمکی در سینما دست می زنید٬ بدانیدکه دانشجو کشته شد در کوی دانشگاه. و بدانید که سر لشکر بود ده نمکی... انقلاب شد. دوران عوض شد. اما چه کسی فکر می کرد که حظب جمهوری اسلامی در انتخابات ریاست جمهوری پیروز نشود؟ بنی صدر رئیس جمهور شد و بعد از ۲ سال عضل شد. رهبر حاضرمان رئیس جمهور شد بعد رجایی بعد رفسنجانی بعد خاتمی و بعد محمود احمدی نژاد... و به نظر من با همه ی کاستی ها دوران خاتمی بهترین دوران بود. خاتمی به ۴ زبا دنیا مسلط است. خاتمی موسس انجمن گفتگوی تمدن هاست. خاتمی با پاپ دیار کرد. خاتمی ۷۰ ٪ آرا را به خودش اختصاص داد. خاتمی طرح پرسش مهر را مطرح کرد. خاتمی در ۸ سال یکی از پیشرفته ترین کتابخانه ها را در دنیا در ایران ساخت خاتمی فرودگاه امام خمینی. خاتمی رئیس جمهور... وارد سیاست نشوم بهتر است. اما فرشته ها:
آن مرد که دست به تیغ نمی برد برای ریش زدن. حالا همواره تیغ می اندازد. به قولی ۶تیغ می کند! در خانه اش ماهواره دارد. مردی حالا ماهواره دارد که٬ شعارهای قبل از انقلاب را می نوشته. مردی حالا شلوار لی می پوشد که در زمان مدیریتش در مدرسه شلوار لی ممنوع بوده. و چه کسانی همانطور ماندند؟ همان کسی که همان موقع ریش بلند داشته٬ ماهواره داشته٬ کتاب می خوانده و انقلاب هم نکرده و حالا... حالا ماهواره می بیند و کارهای می کرده را هنوز هم می کند. کودکی که کتاب می خوانده نوجوان شده کتاب خوانده و رشد کرده نهالستان را پر درخت کرده. اما بر عقاید خودش پا گذاشت: آتش بزنید. همه ی ریشه ها را از بین برد. مثلث درست کرد بر روی صورتش برای انقلاب. و تمام بدن زیر سیاهی چادر. خورد شد ریشه ها. و ریشه های جدیدی با موضوع دین و مذهب ساخته شد. ریشه ها داشت بالا می آمد. که ناگهان صاحب ریشه ها آن ها را خورد کرد. و دوباره از نو حالا کمی راحت تر: مانتو می پوشد. عکس بدون حجابش را می دهد به عکاسی تا چاپ کند. کمی کتاب می خواند و ... اما این رشد دیگر نهالی ندارد عمر انسان نمی رسد که ۴ بار از نو بسازی زندگی ات را. چرا اگر صد بار توبه شکستی باز آی؟ فرصت برای باز آمدن نیست. حواسم باشد. حواسمان باشد که نهالستان زندگی مان را خراب نکنیم. آب را گل نکنیم.
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معوم نشد
هفتاد و دوسال فکر کردم شب و روز
معلوم شد که هیچ معلوم نشد.
خیام
بالا روید بدون نردبان ...
یک روز از روزهای آفتابی که مثل هر روز آن روزها خورشید پنج ریشه تیشه بر خلق زمین می زد، برای کاری رفتم منزل آقای ایوبی. پرسیدم" آقا این بحث ادبیات عامیانه را دقیقا برای من توضیح بدهید که چه موقع و برای چه به کار می رود. سرش ر از روی کاغذها بلند کرد. آرام پلک زد . عینکش را برداشت و گفت: هر وقت آدم های داستانت آدم هایی هرزه و جاهل بودند عام می شود داستان و مقاله. و اگر انسان هات می شدند فرشته ی جل و جلال آن موقع ادبیات می شود ادبیاتت کتابی و نباید از عام استفاده بکنید... حرف من این است. داستانم در مورد فرشته هاییست که جاهل شدند. این ها از شروع بی انتها بودند و از انتها به شروع جهل رسیدند٬ جهل مرکب: معلوم نمی شود کهچرا بعضی ها راه یک روزه را صد روزه و صد باره می روند. آدم هایی که راه یک روزه را صد روزه می روند آدم هایی هستند که هیچگاه نه پایان دارند نه آغاز، آغازشان شروعی بی معناست. آغاز نباشد پایان نیست. معنی پایان چیست؟ شاید بگوییم. پایان یعنی پایان. نه این نیست. پایا یعنی آغاز، و آغاز یعنی شروع یک پایان. این انسان های بی پایان روحشان کوچک است. با هر نسیمی به سمط شمال جهتشان عوض می شود. این ها درخت بیدی هستند که با هر کوچک بادی می لرزند و کوچک باد آن ها را به عمق جهل پرتاب می کند. در اعماق جهالت... بگذارید روشن بگویم. زندگیشان از ابتدا می شود نهالستان کوچک ـ مثل همه ـ نهالستان رشد می کند و بزرگ می شود و تک درخت می شود نهالها اما این درخت ریشه ندارد ریشه ی نداشته اش آرام آرام سست می شود. هر نسیمی نهالستان را تکان می دهد و یک نهال فرو می ریزد. اینها تمام زندگیشان همان نهالستان می شود. نوزادی هستند که قد بلند می کنند و صدا کلفت می کنند و نهال نه رشد می دهند در نهالستان نه باز می پرورانند نه باز می کارند. ریشه ندارند قد دارد مثل خروسی که پای بلند و گردن دراز دارد. ران و سینه ندارد. روح کوچک این انسان ها در جسمی بزرگ است. جسمی به ظاهر پر غرور و با اصالت. بگذریم از اینکه این نهال چیست. می خواهم داستان یک سری فرشته را بگویم که از بالا ترین مرتبه با عظمت به پست ترین دره های تاریک رسیدند و دوباره اوج گرفتند و اوجشان ظاهری بود. ریشه نداشتند قد آراسته بودند.
ادامه دارد...
انگیزه ی هارور برای تبلیغات
.دست نزنید تو را به خدا ! فیلم ترسناک است.
مرگ هنری "فرهی" نه مرگ هنری سینمای وحشت در ایران.
فیلم "پارک وی" قرار بود فیلمی با انگیزه های هارور باشد. فیلم "پارک وی" قرار بود که برای زیر 16 سال توصیه نشود. در حالی که مخاطبان اصلی این فیلم زیر 16 ساله ها بودند که مرزشان تا 10 و زیر 10 هم کشیده شد. از بعد از انقلاب اصولا هر فیلمی که با انگیزه های هارور ساخته می شود می گویند :((برای اولین فیلم ترسناک بد نبود!)) از خوابگاه دختران گرفته تا همین پارک وی. اما چرا باید فیلم را جلوی اعتراض قرار داد؟ "پارک وی" گریم قوی نداشت. یکی از دلایل اصلی ترس در سینمای وحشت را می توان در موسیقی جستجو کرد؛ موسیقی و البته صداگذاری. نمونه های استقاده از موسیقی از لینچ گرفته تا کوبریک مشاهده می شود. مگر خوابگاه دختران موسیقی خوبی داشت؟ می گویم که بله حداقل احساس التماس در موسیقی خوابگاه دختران دیده می شد. اما در پارک وی نه احساس دلهره و نه احساس خشم و نه احساس التماس هیچکدام دیده و شنیده نمی شد. من در توان ندارم که بیش از این در مورد پارک وی بنویسم پس بگذارید از جو سینماها زمان پخش پارک حرف بزنیم. از کسی پرسیدم: بروم و پارک وی را ببینم؟ می گن بد نیست. جواب داد:(( فیلمی که مردم به صحنه های ترسناکش بخندند تکلیفش روشن است...)) اما آن موقع من فکر کردم: ندیده و نظر داده ؟! باید دید و نظر داد. و امروز می فهمم که چه اشتباهی کردم. با 7 نفر دیگر رفتیم سینما. گویا اولین صحنه ی ترسناک زمانی بود که پوریا اسرار می کرد که دختر تکه ی گوشت را بخورد، اما در همان لحظه ما متوجه شدیم که ترس فیلم در چه حدی است. دومین صحنه ی ترسناک زندانی شدن دختر در اتاق بود. که کمی هم از دلهر برخوردار نبود. زمانی که سینی را از دست پوریا پس می زند سینما به افتخار دختر دست می زند! در جایی دیگر در لحظه ای حساس پسر از پشت به شریفی نیا حمله می کند و با تبر کمر او را نصف می کند . سپس از پله ها که به پایین می دود، با لگدی به اصطلاح ماتریکسی مرد دیگر را واژگون می کند( دست زدن مردم به افتخار پوریا ! ) و به همین ترتیب در جایی دیگر پوریا با ماهیتابه به صورت مادر می کوبد که همه دست می زنند . چند نفری عقب تر از خنده نقش زمین شده اند! دختر اگشت های پسر را قطع می کند برخی می خندند دیگرا هم دست می زند. صورت باد کرده ی بیتا فرهی را می بینم و دیگر از طرز بد گریم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم! در ضمن اگر هر کدام از شما دقیقا به پایان این فیلم پی بردید حتما ما را هم مطلع کنید.
1- مادر مرد ؟
2- دختر مرد؟
3- پسر چه شد ؟
4- سرنوشت دختر چه شد؟
5- پلیس چه کار کرد؟
نمی توانید مشخص کنید. شاید هم بودجه ی مورد نظر برای فیلم کم آمده و ادامه را نساختند! البته به حق نباید از سر فیلم برداری خوب فیلم، بازی بیتا فرهی، کارگردانی خوب بگذریم بازی کشیدن از این بازیگرها بدون شک سخت بوده که فریدون جیرانی این بازی را به هر شکلی بود گرفت.
بیتا فرهی برای آن صحنه ای که صورتش باد کرده و مردم می خندند، مرگ هنری خودش را اعلام کرد. ای فرهی ایکاش مرگ هنری سینمای هارور را اعلام می کردی! و فریدون جیرانی بدان که سر انتقادات به تو نباید کج باشد، بلکه باید به چیزهای دیگر فکوس شود...
لیلی و مجنون
لیلی و مجنونی بود در شهر ما که برای ازدواج شان یک دنیا مشکل وجود داشت. پدر و مادر لیلی در فامیل دل خوشی از پدر و مادر مجنون نداشتند و به همین دلیل از ازدواج آنها جلوگیری می کردند. مجنون شهر ما اسمش مجنون نبود بلکه از عشق لیلی بود که دچار جنون شده بود. لیلی بیچاره هم مثل هر دختر خوب تابع تصمیم پدر و مادر خود شده بود. با شرایط پیش آمده مجنون سرگردان شهر ها و روستاها شد. مجنون به هر نقطه ی که می رسید از عشق خود می گفت و فریاد لیلی لیلی سر می داد. عشق مجنون به لیلی دیگر شهرهء عام شده بود و تقریبا همه باور داشتند که این احساس پاک و صادقانه است. تا مدتها بسیاری از مردم حتی به عشق مجنون شهر قسم می خوردند. به هر شهری که مجنون پا می گذاشت مردم شهر با دیدن وی همه متاثر می شدند. همه می دانستند که این مصیبت مجنون از فراق لیلی است. آن زمانها که رادیو تلوزیون این همه برنامه نداشت. موضوع لیلی و مجنون شهر ما برای آنها یک سوژهء عالی به نظر می رسید. کارگردانی از زنده گی مجنون فیلمی مستند ساخت و در یکی از شب های جمعه به نمایش گذاشت. اتفاقا فیلم زمانی پخش می شد که تمامی خانوادهء لیلی پای تلوزیون نشسته بودند. همگی فیلم را دیدند. فیلم مجنون را نشان می داد با حالتی جنون آمیز با پیراهنی کهنه و شلواری پوسیده. همهء خانواده دلشان سوخت و کمی از رفتار خود شرمنده شدند. پدر و مادر لیلی از عذاب وجدان حتی نتوانستند تا صبح تحمل کنند. بلافاصله با تلوزیون تماس گرفتند و با کارگردان صحبت کردند و از طریق همین رسانهء سراسری اعلام داشتند که بله ما به اشتباه خود پی بردیم و با ازدواج لیلی و مجنون موافقیم. کارگردان به پدر و مادر لیلی تبریک می گوید و والدین لیلی هم خوشحال از عمل شان گوشی تلفون را قطع می کنند. حالا همه متوجه لیلی هستند. لیلی سرخ می شود، زرد می شود. شاید زیادی ذوق زده شده باشد. لیلی به گریه می افتد و با لکنت چیزهای را بر زبان می آورد که همه خانواده را متعجب می سازد. لیلی را آرام می کنند ولی می بینند که نه لیلی بازهم دارد همان حرف های گریه دار خود را تکرار می کند. لیلی گفته بود که دیگر مایل نیست با او ازدواج کند. زنده گی با یک دیوانهء مشهور خیلی سخت است. با اصرار لیلی می خواست که خانواده اش این خبر را به گوش مجنون برساند. خوب بهر ترتیبی خانواده این خبر را برای مجنون گفتند. از این ماجرا مدت های زیادی می گذرد. بعدها لیلی با یکی دیگر از بچه های فامیل خود ازدواج کرد و مجنون هم بعد از شنیدن حرف های لیلی از عشق خود دست کشید و به خواستگاری یکی دیگر از دخترهای سرمایه دار رفت...
پایان
محمد امین محمدی
